1- هشام بن حكم گويد : در مصر زنديقى بود كه سخنانى از حضرت صادق عليه السلام
به او رسيده بود به مدينه آمد تــا بــا آن حضرت مباحثه كند ، در آنجا به حضرت
برنخورد ، به او گفتند به مكه رفته است ، آنجا آمد ، ما با حضرت صادق عليه
السلام مشغول طـواف بــوديم كــــه بــــه مـــا رسيد ، نامش عبدالملك و كينه
اش ابو عبدالله بود ، در حال طواف شانه اش را به شانه امام صادق عليه السلام
زد ، حضرت فرمود : نامت چيست ؟
گفت نامم عبدالملك ، (بنده سلطان)
فرمود : كنیه ات چيست ؟ گفت : كنيه ام ابوعبدالله (پدر بنده خدا)
حضرت فرمود : اين ملكى كه تو بنده او هستى ، از ملوك زمين است يا ملوك آسمان
و نيز به من بگو پسر تــو بنده خـداى آسمان است يــا بنده خــداى زمين ، هر
جوابى بدهى محكوم مى شوى. (او خاموش ماند)
هشام گويد : به زنديق گفتم چرا جوابش را نمى گوئى ؟ از سخن من بدش آمد ، امام
صادق (ع) فرمود : چون از طواف فارغ شدم نزد ما بيا.
زنديق پس از پايان طواف امام عليهالسلام آمد و در مقابل آن حضرت نشست و ما
هم گردش بوديم ، امام به زنديق فرمود : قبول دارى كـــه زمـيـن زير و زبرى
دارد ؟ گفت : آرى ؛ فرمود : زير زمين رفته اى ؟ گفت : نه ، فرمود : پس چه
مى دانى كـــه زيـــر زمـيـن چـيـست ؟ ، گـفـت : نـمـى دانم ولى گمان مى
كنم زير زمين چيزى نيست ! امام فرمود : گمان درماندگى است نسبت به چيزي كه
به آن يقين نتوانى كرد.
سپس فــرمود : به آسمان بالا رفته اى ؟ گفت : نه ، فرمود : مي دانى در آن
چيست ؟ گفت : نه ؛ فرمود : شگفتا از تــو كــه بـه مشرق رسيدى و نه به مغرب
، نه به زمين فرو شدى و نه به آسمان بالا رفتى و نه از آن گذشتى تا بدانى پشت
سر آسمانها چيست و با اين حــال آنچه را در آنها است (نظم و تدبيرى كه دلالت
بر صانع حكيمى دارد) منكر گشتى ، مگر عاقل چيزى را كه نفهميده انكار مى كند
؟!!
زنديق گفت : تا حال كسى غير شما با من اينگونه سخن نگفته است ؛ امام فرمود
: بنابراين تو در اين موضوع شك دارى كه شايد باشد و شايد نباشد! گفت : شايد
چنين باشد.
امام فرمود : اى مرد كسى كه نمى داند بر آنكه مى داند برهانى ندارد ، ندانى
را حجتى نيست ، اى برادر اهل مصر از من بشنو و درياب ، مـــا هــرگــــز درباره
خدا شك نداريم ، مگر خورشيد و ماه و شب و روز را نمى بينى كه به افق در آيند
، مشتبه نشوند ، بـازگشت كنند نـاچــار و مجـبورند مسيرى جز مسير خود ندارند
، اگر قوه رفتن دارند ؟ پس چرا بر مى گردند و اگر مجبور و ناچار نيستند چرا
شب روز نمى شود و روز شب نمى گردد ؟
اى برادر اهل مصر به خدا آنها براى هميشه (به ادامه وضع خود ناچارند و آنكه
ناچارشان كرده از آنها فرمانرواتر (محك متر) و بزرگتر است ، زنـديـق گفـت :
راست گفتى ، سپس امام عليهالسلام فرمود : اى برادر اهل مصر ، براستى آنچه
را به او گرويده اند و گمان مى كنيد كه دهر است ، اگــر دهــر مــردم را
مي برد چرا آنها را بر نمى گرداند و اگر بر مى گرداند چرا نمى برد ؟ اى
برادر اهل مصر همه ناچارند ، چرا آسمان افراشته و زمين نهاده شده چــرا آسمان
بر زمين نيفتد ، چرا زمين بالاى طبقاتش سرازير نمى گردد و آسمان نمى چسبد
و كساني كه روى آن هستند بهم نمى چسبند و زنديق بدست امـــام عليهالسلام
ايمان آورد و گفت : خدا كه پروردگار و مولاى زمين و آسمانست آنها را نگه داشته
، حمران (كه در مجلس حاضر بود) گفت : فدايت اگر زنادقه بدست تو مؤمن شوند ،
كفار هم بدست پدرت ايمان آوردند ، پس آن تازه مسلمان عرض كرد : مرا بشاگردى
بپذير ، امام عليهالسلام به هشام فرمود : او را نزد خود بدار و تعليمش ده
هشام كه معلم ايمان اهل شام و مصر بود او را تعليم داد تا پاك عقيده شد و امــام
صــادق عليه السلام را پسند آمــــد و محتمل است كه ضمير كان راجع به مؤمن
باشد.
شرح :
در سخنان پــر مـغـز و طريقه استدلال امــام صــادق نـكـات و دقــايق درخشانى
به نظر مي رسد كه ما را ناچار كرد از روش اختصار تا حدى تجاوز كرده و يكى از
هزار و مشتى از خروار آن نكات را در اينجا ياد آور شويم به علاوه بسيارى از
اين نكات در اين كتاب ديده مى شود و ذكرش لااقل در يك مورد لازم به نظر مى
رسد.
نكته اول : امام عليه السلام از موضوع كـوچـك و دم دستى كـه پرسيدن نام و
كينه زنديق بود شروع فرمود بالاخره او را محكوم و به ايمان و توحيد كشانيد
و همچنين در حديث بعد كه با ابن ابى الموجاء در كنار خانه خدا مباحثه مى فرمايد
از هـمان طواف مردم مسلمان كه به چشم مى خورد شروع مى كند سپس حالات نفسانى
او را كه از همه چيز به او نزديك تر است گواه مى آورد و او را مجاب مى نمايد
، در حديث چهارم كــه بر مرد ديصانى احتجاج مى فرمايد ، كودكى نزدش نشسته
و با تخم مرغى بازى مى كند حضرت همان تخم مرغ را گرفته و با آن شروع مى فرمايد
اينها دلالت دارد اولا بــر مـهـارت و زبر دستى امـام عليه السلام در طرز
استدلال و ثانيا بر اينكه هر موجودى اگرچه بسيار كوچك و پيش پا افتاده باشد
گواه وجود صانع حكيم است و ثانيا اينكه توحيد فــطرى بشر است و اثبات آن بــــه
تعمق و تجسم نياز ندارد و هميشه راه پر پيچ و خم دور و تسلسل را نبايد پيمود
اگر دختر 9 ساله و مردم ضعيف العقل به خدا شناسى مكلف شده اند از طاقشان خــــارج
نيست و خداشناسى به همان مقدار فهمشان كافى و مجزى است.
نكته دوم : امام عليه السلام بدون آنكه خود وارد استدلال طولانى شود از زنديق
سؤالات كوتاهى فرمود و او را طبق جواب خودش محكوم كرد و اين بهترين طريقه مباحثه
و جدال با حسن است كه قرآن كريم بدان امر فرموده است.
نكته سوم : از كفر تا توحيد سه منزل بسيار طولانى و دراز وجود دارد :
1- انكار وجود خدا و بيزارى از خدا پرستان 2- شك داشتن در خدا به اينكه شايد
باشد و شايد نباشد. 3- اقرار و ايمان به وجود خدا ، اين زنديق چنان كه از شانه
زدنش به امام پيداست در منزل اول يعنى منكر خدا و معاند خداپرستان بوده امام
(ع) با چند جمله كوتاه و مختصر او را مجبور كرد كه از مرحله اول به مرحله دوم
صعود كند و اين مسافت طولانى را در عرض چند دقيقه بپيمايد و سپس هم وارد سوم
شود. و اين نكته نيز در حديث بعد جاري است.
نكته چهارم : پس از آنكه زنديق را از مرحله انكار بسر منزل شك وارد ساخت خودش
با كمال جرأت و شهامت فرمود ، از من بشنو و بفهم ما هرگز در وجود خدا شك نداريم
، نمى توانيم بگوئيم اين جمله تأثيرى در روح و مغز زنديق باقى گذاشت گويا
امام به او فرمود : اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه تو است ، حالا كه آمدى خود
را آماده كن حريف بسيارى قوى است هر تيرى در تركش دارى بكار انداز ، خيال نكنى
مباحثه با ما جنبه سخن بافى و مغالطه بازى و ظاهر سازى دارد ما به آنچه مى
گوئيم عقيده قطعى و مسلم داريم.
نكته پنجم : در عين اينكه امام عليه السلام از نظر استدلال زنديق را مى كوبد
و خرد مى كند و سخنانش چون چكش آهنين مغز زنديق را متلاشى مى كند از نظر
آداب اجتماعى استمالت و دلجوئى را فراموش نمى كند و 4 مرتبه او را (بردار
اهل مصر) خطاب مى كند.
ابدا سخن تند و زشتى به او نمى گويد ، استناط بقيه نكات را به خواننده متظمن
مي سپارم و مي گويم پدر و مادرم به فدايت اى حجت خدا ، اى رهبر گرامى ما عقيده
من به امامت شما تنها مدركش همين سخنان پر مغز و متين و محكم و مستدل شماست
كه هر چه در جهان گوش دادم و مطالعه كردم مانندش را نيافتم ، اكنون به طرز
استدلال آن حضرت دقت نمائيد.
چنانچه مجلسى ره مى فرمايد در اين حديث شريف از سه راه بر اثبات صانع استدلال
شده است :
1 حركت منظم و رفت و برگشت كواكب و سيارات دلالت بر صانع با اراده و مختار
آنها دارد زيرا اگر صانع با شعورى نداشته باشند حركات آنها يا به طبيعت خودشان
است و يا به اراده و شعور خودشان و هر دو باطلست زيرا كه حركت طبيعى به يك
طرف متوجه است و يك اقتضاء دارد مانند جسم سنگين كه هميشه به پائين ميل كند
و جسم سبك مانند دود و بخار هميشه به بالا رود و هيچگاه بر عكس نشود و چون
حركت سيارات آسمان دورى و رفتن و برگشتن است پس طبيعى نيست و نيز به اراده
خودشان هم نيست. زيرا شخص با اراده نشاط و كسالت دارد ، تند و كند مي رود و
گاهى هم مى ايستد در صورتي كه حركت سيارات بر يك نظم معين و دائمى است پس
چاره نداريم جز اينكه بگوئيم آنها مجبورند و زير فرمان قدرتى با اراده و شعور
اداره مى شوند.
2- موجودات جهان همه در تغيير و تبديلند مى آيند و مى روند ، موجود و معدوم
مى گردند جوان و پير مى شوند و مذهب دهريه كه همان طبيعيون باشند اين است
كه فاعل و علت اين تغيرات همان طبيعت است و اين قول باطلست زيرا نسبت وجود
و عدم و جوانى و پيرى به طبعيت امكانيه مساوى است و ترجيح يك طرف بلامرحج است
، مثلا انسانى زنده مى شود و انسانى مى ميرد ما به دهرى مى گوئيم طبيعت
كه به مذهب شما بى اراده و شعور است پس چرا آنرا زنده كرد و اين را مى رانيد
، چرا برعكس نشد ، جوابى ندارد جز اينكه در اينجا به شعور و اراده ایى اعتراف
كند و آن خود اعتراف بخداست.
3- تمام موجودات جهان از زمين و آسمان و آنچه در آنها است با نظم و ترتيب و
حكمت و طبق مصلحت و براى ادامه زندگى خلق شده است و در هيچ گوشه جهان بى نظمى
و اختلال ديده نمى شود، هيچگاه آسمان به طرف زمين حركت نمى كند و زمين به
طرف آسمان نم ىرود ، اين نظام متقن و محكم جهان جز با تدبير و تسخير پروردگار
زنده حكيم و قادر و قاهر ممكن نگردد.
2- مردى گويد : من و ابن ابى العوجاء و ابن مقفع در مسجدالحرام بوديم ،
ابن مقفع با دست اشاره بــه مـحل طواف كـــرد و گـفـت : ايــن مـــردم را كـــه
مى بينى كسى از ايشان را شايسته نام انسانيت نمى دانيم مگر آن شيخ نشسته
- مقصودش امام صادق عليهالسلام بود - امــا ديـگران ناكسانند و چهارپايان
؛ ابن ابى العوجاء گفت : چگونه اين نام را تنها شايان اين شيخ دانى ؟ گفت
: براى اينكه آنچه را نزد او ديدم از علم و كياست نــزد آنـها نيافتم ابن ابوالعوجاء
گفت : لازم است گفته ات را درباره او بيازمايم ، ابن مقفع گفت : اينكار مكن
كه مى ترسم عقيده ات را فاسد كند ؛ گفت : نـظـر تــو ايــن نيست بلكه مى
ترسى نظرت نسبت به مقام شامخى كه براى او توصيف كرديم نزد من سست شود ؛ ابن
مقفع گفت : چـون چنين گمانى به من برى برخيز و نزد او برو و تا توانى خود را
از لغزش نگهدار و مهار از دست مده كه تو را در بند كند و آنچه به سود يا زيان
تو باشد كـــه بــر او عــرضه كنى علامت گذار يا آزمايش كن ، راوى گويد : ابن
ابى العوجاء برخاست و من و ابن مقفع نشسته بوديم ، چون ابن ابى العوجاء برگشت
، گـفـت : واى بـــر تــو پـسـر مقفع ، گفت : (كه مقام او را كوچك دانستى ،
به عقيده من) اين مرد از جنس بشر نيست بلكه اگر دنيا روحى باشد كه هرگاه خواهد
بــا كـالبد هــويــدا شود و هرگاه روحى ناپيدا گردد ، اين مرد است !
ابن مقفع گفت : چطور ؟
گفت : نزد او نشستم چون ديگران رفتند و من تنها ماندم ، بى پرسش من فرمود
اگر حقيقت چنان باشد كه اينها مى گويند و هـمـان طــور هــم هست (مقصودش مسلمين
طواف كننده بود) آنها رستگارند و شما هلاكيد و اگر چنان باشد كه شما گوئيد
در صورتى كه چنان نيست شما با آنها برابريد مــــن گفتم : خدايت رحم كند مگر
ما چه مى گوئيم و آنها چه مى گويند ، گفته ما و آنها يكى است.
فرمود : چگونه گفتار تو با آنها يكى است ، در صورتى كه آنها معتقدند كه معاد
و پاداش و كيفرى دارند و معتقدند كه در آسمان معبودى است و آنـجـا (بــا وجود
فرشتگان) آباد است و شما عقيده داريد آسمان خراب است و كسى در آن نيست ؟ ابن
ابى العوجاء گويد من اين سخن را از او غنيمت دانـسـتم و گفتم : اگر مطلب چنان
است كه اينها مى گويند (و خدائى هست) چه مانعى دارد كه بر مخلوقش آشكار شود
و آنـهـا را بـه پرستش خود خواند تا حتى دو نفر از مردم با هم اختلاف نكنند
، چرا از آنها پنهان گشت و فرستادهگانش را بسوى ايشان گسيل داشت اگر خود بى
واسطه اين كار را مى كرد ، راه ايمان مردم به او نزديك تر مى شد ؛ به من
فرمود : واى بر تو ! چگونه پنهان گشته بر تو كسي كه قدرتش را در وجود خودت
به تـو ارائه داده است ، پـيـدا شدنت بعد هيچ بودنت ، بزرگسالي ات بعد كودكى
، نيرومنديت بعد ناتوانى و ناتواني ات پس از نيرومندى ، بيماريت بعد تندرستى
و تندرستي ات پـس از بيمارى ، خرسنديت بعد از خشم و خشمت بعد از خرسندى ، و
اندوهت بعد از شادى و شادي ات پس از اندوه ، دوستي ات بعد دشمنى و دشمنيت پس
از دوستى ، تصميت بعد درنگت و درنگت پس از تصميم ، خواهشت بعد از نخواستن و
نخواستنت پس از خواهش ، تمايلت بعد هراست و هــراست پس از تمايل ؛ اميدت بعد
از نوميدى و نوميدي ات پس از اميد ، بخاطر آمدنت آنچه در ذهنت نبود و ناپيدا
گشتن آنچه مىدانى از ذهنت ، بـــه هـمين نحو پشت سر هم قدرت خدا را كه در
وجودم بود و نمى توانستم انكار كنم برايم مى شمرد كه معتقد شدم بزودى در
اين مبارزه بر من غالب خواهد شد.
شرح :
از اين احتجاج پيداست كه ابن ابى العوجاء دهرى بوده و به خدا و معاد اعتقاد
نداشته است امام عليه السلام در مرحله اول او را از انكار به شك و ترديد وارد
ساخت فرمود ، اگر خدا و معاد و پاداش و كيفرى باشد مسلمين از عذاب و دوزخ نجات
يافته و شما گرفتاريد و اگر پاداش و كيفرى نباشد مسلمين زيانى نبرده و بـــا
شــمــا برابرند زيرا كه هر دو زندگى كرديد و نابود شديد سپس براى اثبات وجود
صانع و ظهور و آشكارى و آثار قدرتش را در وجود شخص ابن ابى العوجاء كه از
همه چيز بـــه او نزديكتر است گواه مي گيرد به اين بيان كه پيدا عارض مى شود
خود انسان مي داند كه از اختيار او خارجست و خــود او عـلـت ايــن حـــوادث
و آثـار نيست و علت ديگرى جز اراده و مشيت قادرى حى و مدرك ندارد پس چگونه
پنهانست كسى كه آثار قدرتش ساعت به ساعت در جان انسان هويدا و روشن است.
راوى گويد روز ديگر ابن ابى العوجاء برگشت و در مجلس امام صادق عليهالسلام
خاموش نشست و دم نمىزد ، امام فرمود : گويا آمده اى كه بعضى از مطالبى را
كـه در ميان داشتيم تعقيب كنى ؟ گفت : همين را خواستم اى پسر پيغمبر ! امام
به او فرمود تعجب است از اينكه تو خـــدا را منكرى و به اينكه مــن پسر رســول
خـدايـم گواهى دهى ! گفت عادت مرا به اين جمله وادار مى كند !
امام فرمود : پس چرا سخن نگويى ؟ عرض كرد : از جلال و هيبت شما است كه در برابرتان
زبانم به سخن نيايد من دانشمندان را ديده و با متكلمين مباحثه كرده ام ولى
مانند هيبتى كه از شما به من دست دهد هرگز به من روى نداده است ؛ فرمود : چنين
باشد ولى من در پرسش به رويت باز مى كنم سپس بـه او توجه كرد و فرمود : تو
مصنوعى يا غير مصنوع (ساخته شده اى يا نساخته و خودرو پيدا شده اى) عبدالكريم
بن ابى العوجاء گفت : ساخته نشده ام ، امام فــرمــود : بــراى مـن بيان كـــن
كــه اگـــر ســاخـته شــده بــودى چگونه مى بودى ؟ عبدالكريم مدتى دراز سر
به گريبان شده پاسخ نمى داد و به چوبى كه در مقابلش بود ور مي رفت و مي گفت
: دراز ، پهن ؛ گود ، كوتاه ، متحرك، ساكن همه اينها صفت مخلوق است ، امام
فرمود : اگر براى مصنوع صفتى جز اينها ندانى بايد خـــودت را هـــم مـصنوع
بدانى زيرا در خود از اين امور حادث شده مى يابى. عبدالكريم گفت : از من چيزى
پرسيدى كه هيچ كس پيش از تو نپرسيده و كسى بـعـد از تــو هـم نخواهد پـرسيد
، امام فرمود : فرضا در گذشته از تو نپرسيده اند از كجا مى دانى كه در آينده
نمى پرسند علاوه بر اين كه با اين سخن گفتار خود را نقض كردى زيرا تو معتقدى
كــــه همه چيز از روز اول مساوى و برابر است پس چگونه چيزى را مقدم و چيزى
را مأخر مى دارى ؟ (يعنى تو كه منكر صانع هستى نسبت وجـــود و عـــدم را بـه
اشياء و حوادث برابر مى دانى و تقدم و تأخرى قائل نيستى پس چگونه در كلامت
گذشته و آينده آوردى) اى عبدالكريم ؟ توضيح بيشترى برايت دهم : بـگـو بدانم
اگر تو كيسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گويد در اين اشرفى هست و تو بگوئى
نيست ، او به تو بگويد اشرفى را براى من تعريف كن و تو اوصاف آن را ندانى ،
آيـــــا تــــو مى توانى ندانسته بگوئى اشرفى در كيسه نيست ؟
گفت : نه ؛ امام فرمود : جهان هستى كه درازا و پهنايش از كسيه جواهر بزرگتر
است شايد در اين جهان مصنوعى باشد زيـــرا تــــو صـفـت مصنوع را از غــيـر
مصنوع تشخيص نمى دهى ، عبدالكريم درماند ولى بعضى از رفقايش اسلام آورند و
بعضى هم با او به كفر باقى ماندند.
روز سوم برگشت و گفت مى خواهم كه من پرسش كنم ، امام فرمود : هرچه خواهى بپرس
، عرض كرد : دلــــيــــل بـــر حدوث اجسام چيست ؟ (ظاهرا مقصودش هــمــان
بحث مشهود حدوث و قدم ماده است كه مجادلات دامنه دار و طولانى بين دانشمندان
طبيعى و اسلامى به وجود آورده است)
فرمود : من هيچ چيز كوچك و بزرگ را نمى بينم مگر اينكه چون چيزى مانندش به
آن ضميمه شود بزرگتر شود ، همين است نابود شدن (چيز كوچك) و انتقال از حالت
اول (كه كوچك بود به حالت دوم كه بزرگ گشت و همين است معنى حدوث) و اگر قديم
بودى نابود و متغير نگشتى زيرا آنچه نابود و متغير شود رواست كه پيدا شود و
از ميان برود پس با بود شدنش بعد از نابودى داخل ، در حدوث شود و با بودنش
در ازل داخل در عدم گردد (اگر آن چيز كوچك را ازلى فرض كنيم اكــنــون مــعـــدوم
است زيرا اكنون به جاى او چيز بزرگ وجود دارد) و صفت و ازل و عدم و حدوث و
قدم در يك چيز جمع نشود نكته عبدالكريم گفت : فرض در صــورت جــــريـــان حــالــت
كوچكى و بزرگى و زمان صابق و لاحق مطلب چنان باشد كه فرمودى و بر حدوث اجسام
استدلال نمودى ولى اگر چيزها همگى به كوچكى خود باقى ماند از چـه راه بر حدوث
آنها استدلال مى كنيد ؟
امام فرمود : بحث ما روى همين جهان موجود است اگر اين جهان موجود را بر داريم
و جهان ديگرى به جاى آن گذاريم هيچ چيز از اين جهان نابود شده و هـمـين نابود
شدن و به وجود آمدن ديگرى دلالتش بر حدوث بيشتر نيست ولى باز هم من از همين
راه كه فرض كردى بر ما احتجاج كنى جـوابت گويم ما مى گوئيم اگــر همه چيز
پيوسته به حال اين كـــوچـكى باقى ماند در عالم فرض جايز و صحيح است كه اگر
به هر چيز كوچكى چيزى مانندش را ضميمه كنيم بزرگتر گردد و جايز بودن اين تغيير
آن را از قدم خارج كند و حدوث داخل نمايد ، اى عبدالكريم ديگر سخنى ندارى ،
عبدالكريم در ماند و رسوا گشت (حاصل استدلال امام عليه السلام را منطقيين
بـراى مثال شكل اول از اشكال اربعه به اين صورت بيان مى كنند (العالم متغير
و كل متغير حادث. فالعالم حادث) و براى اثبات صغرى و كبرى ايــن قــضـيـه مـفـصل
استدلال مى كند ولى به عقيده ما بيان امام عليهالسلام و بسيار روشن و واضح
و دور از اصطلاحات گنگ و مبهم ايشان مى باشد)
چون سال آينده شد امام عليه السلام در حرم مكه به او برخورد ، يكى از شيعيان
به حضرت عرض كرد : ابن ابى العوجاء مسلمان شده ؟
فرمود : او نسبت به اسلام كور دل است ، مسلمان نشود ؛ چون ابن ابى العوجاء
چشمش به امام افتاد : گفت: اى آقا و مولاى من ! امام فرمود : بـــراى چــه
ايـنجا آمدى ؟ گفت : براى عادت تن و سنت ميهن و براى اينكه ديوانگى و سر تراشى
و سنگ پرانى مردم را ببينم ؛ امام فرمود : اى عبدالكريم تــــو هـنـوز بـــر
سـركشى و گمراهيت پا بر جائى ؟ عبدالكريم رفت سخنى گويد كه امام عليه السلام
فرمود : در حج مجادله روا نيست و عبايش را تكان داد و فرمود : اگـر حقيقت چنان
باشد كه تو گوئى در صورتى كه چنان نيست ما و تو رستگاريم اگر حقيقت چنان باشد
كه ما گوئيم و چنان هم هست ما رستگاريم و تو هلاك ، عبدالكريم رو بـــه اطرافيان
خـود كرد و گفت : در دلم دردى احساس مى كنم مرا بر گردانيد ، چون او را برگشت
دادند جان سپرد خدايش نيامرزد.
3- خادم حضرت رضا عليهالسلام گويد :
مردى از زادقه خدمت امام آمد وقتى كه جمعى حضورش بودند امام عليه السلام فرمود
: به مــن بـگو اگر قول حق گفته شما باشد با اينكه چنان نيست مگر نه اين است
كه ما و شما همانند و برابريم ، آنچه نماز گزارديم و روزه گرفتيم و زكوا داديم
و ايمان آورديم كه به ما زيانى نداد ، آن مـــرد خــاموش بـود ، سپس امام عليه
السلام فرمود : و اگر قول حق گفته ما باشد. با آنكه گفته ماست مگر نه اين
است كه شما هلاك شديد و مــا نـجـات يافتيم ؟
گفت : خدايت رحمت كند ، به من بفهمان كه خدا چگونه و در كجاست ، فرمود : واى
بر تو ، راهی كه رفته اى غلط است ، او مكان را مكان قرار داد بدون اينكه براى
او مكانى باشد و چگونگى را چگونگى قرار داد بدون اينكه براى خود او چگونگى
باشد ( آن زمان كه خدا بود هيچ چيز ديگر نبود كـلـمه آن زمان هم از باب ضيق
تعبير و تنگى قافيه است نه جسمى بود و نه روحى نه مكانى نه كمى و كيفى و نه
زمينى و نه آسمانى خودش بود و خودش و سپس به تدريج همه چيز را آفريد و او هم
كه جسم و ماهيت نيست تا در مكانى باشد و مركب نيست تا چگونگى داشته باشد) پس
خــدا بـه چگونگى و مكان گرفتن شناخته نشود و به هيچ حسى درك نشود و با چيزى
سنجيده نگردد.
آن مرد گفت : هر صورتى كه او به هيچ حسى ادراك نشود پس چيزى نيست ، امام عليه
السلام فرمود : واى بر تو كه چون حواست از ادراك او عـــاجــــز گشت منكر ربوبيتش
شدى ولى ما چون حواسمان از اداركش عاجز گشت يقين كرديم او پروردگار ماست كه
بر خلاف همه چيزهاست (ما دانستيم كـــه تنها جسم و ماده است كه به حس درك شود
و آنچه كه به حس درك شود ممنوع و حادث و محتاج است و خالق و صانع اشياء محال
است كــه مصنوع و حادث باشد ولى تو چون به اين حقيقت پى نبردى در نقطه مقابل
ما ايستادى)
آن مرد گفت : به من بگو خدا از چه زمانى بوده است ؟
امام فرمود : تو به من بگو چه زمانى بوده كه او نبوده تا بگويم از چه زمانى
بوده است. آن مرد گفت : دليل بر وجود او چيست ؟ امام فرمود : مــن چـــون تن
خود را نگريستم كه نتوانم در طول و عرض آن زياد و كم كنم و زيان و بدى ها
را از او دور و خوبي ها را بـــه او بــرسـانـم يقين كــــردم ايـن ساختمان
را سازنده اى است و به وجودش اعتراف كردم علاوه بر اين كه مى بينيم گردش
فلك به قدرت اوست و پيدايش ابر و گردش بادها و جــريـان خورشيد و ماه و ستارگان
و نشانه هاى شگرفت و آشكار ديگر را كه ديدم دانستم كه اين دستگاه را مهندس
و مخترعى است.
( در حديث 277 توضيح بيشترى براى اين حديث بيان مى كنيم)
4- عبدالله ديصانى از هشام پرسيد : تو پروردگارى دارى ؟
گفت : آرى ؛ گفت : او قادر است ؟ گفت : آرى قادر و هم قاهر است ؛ گفت : مى
تواند تمام جهان را در تخم مرغى بگنجاند كــه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه جهان
كوچك ؟ هشام گفت : مهلتم بده ، ديصانى گفت : يك سال به تو مهلت دادم و بيرون
رفت.
هشام سوار شد و خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و اجازه خواست و حضرت به
او اجازه داد ، هـشـام عرض كرد : يأبن رسول الله عبدالله ديصانى از من سؤالى
كرده كه در آن تكيه گاهى جز خدا و شما نباشد.
امام فرمود : چه سؤالى كرده ؛ عرض كرد : چنين و چنان گفت.
حضرت فرمود : اى هشام چند حس دارى ! گفت : پنج حس
فرمود : كدام يك كوچك تر است ؟ گفت باصره (يعنى چشم)
فرمود : اندازه بيننده چه قدر است ؟ گفت : اندازه يك عدس يا كوچكتر از آن ؛
پس فرمود : اى هشام به پيش رو و بالاى سرت بنگر و بـــه مــن بـگـو چـــه مى
بينى ؟ گفت : آسمان و زمين و خانه ها و كاخ ها و بيابان ها و كو هها و نهرها
مى بينم.
امام عليه السلام فرمود : آنكه توانست آنچه را تو مى بينى در يك عدس يا كوچك
تر از عدس در آرد مى تواند جهان را در تــخـــم مـــرغ در آورد بـى آنـكه
جهان كوچك و تخم مرغ بزرگ شود ، آنگاه هشام به جانب حضرت خم شد و دست و سر
و پايش بوسيد و عرض كرد : مرا بس است اى پسر پيغمبر و به منزلش بازگشت. ديصانى
فردا نزد او آمد و گفت : اين هاشم من آمدم كه به تو سلام دهم نه اين كه از
تو جواب خواهم ، هشام گفت : اگـــر براى طلب جواب هم آمده اى اينست جوابت (جواب
حضرت را به او گفت) ديصانى از نزد او خارج شد و در خانه امام صادق عليه السلام
آمــــد و اجـــازه خــواسـت ، حضرت به او اجازه داد ، چون نشست گفت : اى جعفربن
محمد مرا به معبودم راهنمائى فرما ، امام صادق به او فرمود : نامت چيست ؟ ديـصـانـى
بيرون رفت و اسمش را نگفت رفقايش به او گفتند چرا نامت را به حضرت نگفتى ؟
جواب داد : اگر مى گفتم نامم عبدالله (بنده خدا) است مى گفت : آنكه تـــو
بنده اش هستى كيست ؟ آنها گفتند باز گرد و بگو ترا به معبودت دلالت كند و
اسمت را نپرسد. او باز گشت و گفت : مرا به معبودم راهنمائى كن و نامم مپرس
؛ حضرت به او فرمود : بنشين ، در آنجا يكى از كودكان امام عليه السلام تخم
مرغى در دست داشت و با آن بازى مى كرد.
حضرت به او فرمود : اين تخم مرغ را به من ده آن را به وى داد امام عليه السلام
فرمود : اى ديصانى اين تخم سنگري است پوشيده كـــه پـوست كلفتى دارد و زير
پوست كلفت پوست نازكى است و زير پوست نازك طلائى است روان و نقره ايست آب شده
كه نه طلاى روان به نقره آب شده آميزد و نـه نقره آبشده با طلاى روان در هم
شود و به همين حال باقى است ، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگويد من آنرا اصلاح
كردم و نه مفسدى درونش رفــتــه تـــا بگويد من آن را فاسد كردم و معلوم نيست
براى توليد نر آفريده شده يا ماده ، ناگاه مى شكافد و مانند طاووس رنگارگ
بيرون مى دهد ، آيــا تـو براى اين مدبرى در مى يابى ؟ ديصانى مدتى سر به
زير افكند و سپس گفت : گواهى دهم كه معبودى جز خداى يگانه بى شريك نيست و
اينكه مــحـمـد بـنـده و فرستاده اوست و تو امام و حجت خدائى بر مردم و من
از حالت پيشين توبه گزارم.
شرح :
جـواب امام صادق عليه السلام در موضوع گنجيدن جهان در يك تخم مرغ مانند تمام
سخنان و بيانات اين خانواده از معجزات كلام و محكمات استدلال و منطق است ،
پيداست كه سؤال ديصانى از يك امر غير ممكن و محال عقلى بوده است كه دانشمندان
گويند قدرت خداوند به محال تعلق نمى گيرد و اين نقل از ناحــيــه امر محال
است نه از ناحيه قدرت خدا ، زيرا كه امر محال ذات و شيئيت ندارد تا شايسته
باشد در دائره ممكن و موجود در آيـد و مـانند شريك است بــــراى خـــدا كـــه
قـــدرت نامتناهى خدا هم به ايجادش تعلق نگيرد ، زيرا هر چه خدا خلق كند باز
او مخلوق است و خداى خالق و شريك خدا نتواند بود ، امام (عليهالسلام) در جواب
ديصانى اين مطلب را صريحا نفرموده و مثال بينائى ديده و منطبع شدن آنچه كه
مى بينيد را در آن بيان فرموده است تا به طور كنايه و التزام دلالت داشته
باشد بـــر ايـنكه اولا سؤال تو غلط و بيجاست چون هر كودكى مى فهمد كه آن
نشدنى است ثانيا اگر مى خواهى كمال قدرت خدا را بدانى در اينكه من مى گويم
بينديش كـــه در عـيـن اينكه محال نيست از خوارق عادت و رقايق خلقت و دقايق
نظام طبيعت است و ثالثا اگر گنجيدن دنيا را در تخم مرغ مى خواهى به اين طريق
كه من گفتم يعنى از راه انطباع و انعكاس ممكن است و خدا هم بر آن قدرت دارد
و رابعا اگر خدا تخم مرغ رإ مانند عدسى چشم قرار مى داد كه جهان در آن منعكس
شـــود در نـظام خـلقت مصلحتى نداشت و فائده اى مترتب نبود آنچه به مصلحت
بشر است بينايى چشم اوست به اين طريق حيرت انگيز كه اختراع فرموده است.
خلاصه اين 4 مطلب با وضوح و روشنى كامل به شرط اندكى دقت از اين حديث شريف
پيداست و سؤال و جواب در اين حديث عينا مثل ايـــن اسـت كـــه شـخصى از ديگرى
بپرسد انسان مى تواند به هوا بپرد او جواب دهد انسان مى تواند هواپيما بسازد
و در آن بنشيند و در هوا سير كند يعنى اولا سؤال تو غلط و بى جــاست ثانيا
اگر مى خواهى قدرت فوق العاده بشر را بدانى در ساختن هواپيما بينديش و ثالثا
پرواز در هوا با هواپيما ممكن است رابعا عاقل باش و بفهم به هوا پريدن ثمرى
ندارد و آنچه فائده دارد طى مسافت است كه با هواپيما انجام مى گيرد من كه
هر چه فكر مى كنم جوابى از بيان حضرت دقيق تر و محكم تر و مناسب تر نمى
توان پــيـدا كرد و گمان نمى كنم مطالبى كه ما از اين حديث شريف به دلالت
التزام استنباط كرديم تكلف و تعسفى داشته و توجيه و تأويلى باشد بــلـكـه از
جـمـلــه اشـــارات و معاريض سخن است كه در هر لغتى موجود است چنانچه با مثل
فارسى پرواز انسان هم تطبيق كرديم بنابراين گمان نمى كنم كه در بيان حديث
احتياجى باشد بــه اين كه بگوئيم جواب حضرت از باب مجادله با حسن و ساكت كردن
خصم است چنانچه مرحوم فيض (ره) فرمود يا بگوئيم سؤال ديصانى از گنجيدن دنيا
در تــخــم مـرغ نبوده بلكه از (حاصل شدن چيز بزرگى در چيز كوچكى بوده است)
و يا آنكه امام عليه السلام مى دانسته است كه ديصانى فرق بين داخــل شـدن
و منطبع شدن را نمى گذارد لذا آن طور جوابش را داد ، چنانچه مرحوم مجلسى (ره)
فرموده يا بگوئيم اگر امام عليه السلام جواب مى داد كه آنچه تو گفتى امــر
مــحـالي اســـت ، او نمى فهميد زيرا فهم مردم عوام به اين دقايق نمي رسد
و لذا جواب اقناعى داد چنانچه مرحوم ملاصدرا (ره) فرمود ، البته مرحوم مجلسى
(ره) بــــه دو وجه از چهار وجهى كه ما بيان كرديم اشاره فرموده و جزء احتمالات
شمرده اند ولى خود ايشان آنرا نپسنديده و قسمت اخير را كـــه از ايشان نقل
كــــرديـــم اختيار كرده و اظهر دانسته اند.
علاوه بر آنچه گفتيم امام عليه السلام در مقام جواب مناسب ترين و منطبق ترين
مثال را كه در مصنوعات خدا بهتر از آن نمى توان فكر كرد پيداكرده و تـحـويل
هـشام داده است ، من گاهى فكر مى كردم كه مثال منعكس شدن اشياء در ذهن انسان
از مثال امام وسيع تر است ، انسان مى تواند در يك آن تـــمــام جـهـان و صـدها
مانند آن را در ذهن خود حاضر كند ولى بعد متوجه شدم كه سؤال ديصانى از گنجيدن
محسوس بوده است و وجه شبه در مثال امام عليه السلام كمال تناسب را با سؤال
او دارد و به گنجيدن محسوس نزديك تر است زيرا آنجا انطباع و انعكاس است ولى
در ذهن شبح است و عـــرض اگـــر درست باشد و همچنين امــثــال وجــود ميليون
ها درخت تنومند در يك هسته نيست زيرا كه در اينجا فعليت و وجودى نيست بلكه
قوه محض است.
5- هشام بن حكم گويد : قسمتى از سخن امام صادق عليه السلام به زنديقى كه
خدمتش رسيد اين بود : اينكه گوئى خـــدا دوتاست بـيـرون از ايــــن نيست كه
يا هر دو قديم و قويند و يا هر دو ضعيف يا يكى قوى و ديگرى ضعيف ؛ اگر هر دو
قويند پس چرا يكى از آنها ديگرى را دفع نكند تـــا در اداره جهان هستى تنها
باشد (زيرا خدا بايد فوق همه قدرت ها باشد و اگر قدرتى در برابرش يافت شود
نشانه عجز و ناتوانى است) و اگر يكى را قـــــوى و ديگرى را ضعيف پندارى گفتار
ما ثابت شود كه خداى يكى است به علت ناتوانى و ضعفى كه در ديگرى آشكار است
(و اگر هــر دو ضـعـيـف باشند پـيـداسـت كــــه هيچ يك خدا نخواهد بود) (اين
بيان امام (ع) ساده و روشن و مطابق فهم عامه مردم است ، اكنون همين مطلب را
با استدلالى دقيق تر كـــه مـنـاســب فهم خواص و نكته سنجان است بيان مى فرمايد
از ملاصدرا) اگر بگوئى خدا دو تاست بيرون از اين نيست كه يا هر دو در تمـام
جـهـات برابرند يــا از تـمام جهات مختلف و متمايزند ، چون ما امر خلقت را
منظم مى بينم و فلك را در گردش و تدبير جهان را يكسان و شب و روز و خــورشـيـد
و مــاه را مــرتــــب ، درستى كار و تدبير و هماهنگى آن دلالت كند كه ناظم
يكى است به علاوه اگر ادعاى دو خدا كنى بر تو لازم است ميانه اى بين آنها
قائل شوى تا دوئيت آنها درست شود بنابراين آن ميانه خداى سومى قديمى است بين
آن دو پس سه خدا گردنگير شود و اگر سه خدا ادعا كنى بر تو لازم شود آن چه در
دو خدا گفتم كه بين آنها ميانه باشد بنابراين خدايان پنج مى شوند و همچنين
در شماره بالا م ىرود و زيادى خدا بىنهايت مى شود.
هشام گويد از جمله سؤال زنديق اين بود كه گفت : دليل بر وجود خدا چيست ؟
امام عليه السلام فرمود : وجود ساخته ها دلالت دارد بر اينكه سازنده اى
آنها را ساخته ، مگر نمى دانى كه چـون ساختمان افراشته و اسـتـوارى بينى يقين
كنى كه بنائى داشته اگر چه تو آن بنا را نديده و مشاهده نكرده باشى ، زنديق
گفت : خدا چيست ؟ فرمود : خدا چيزى است بـــر خلاف همه چيز ، به عبارت ديگر
ثابت كردن معنائى است و اينكه او چيزى است به حقيقت (چيز بودن) جز اين كه جسم
و شرك نيست ، ديده نشود ، لمس نگردد ، بــه هيچ يك از حواس پنجگانه درك نشود
، خيال ها او را در نيابند و گذشت زمان كاهشش ندهد و دگرگونش نسازد.
شرح :
مجلسى (ره) در شرح اين حديث گويد :
اين حديث از غوامض و مشكلات احاديث است و هفت وجه مفصل از قول علماء در شرح
آن بيان كرده است ، ولى پيداست كـــه مـشـكـل بــودن ايــن حــديث از نظر مستصعب
بودن و يا متشابه بودن آن نيست بلكه از اين جهت است كه سخن امام عليه السلام
تقطيع شده و تنها قسمت هايى از آن بــا حــذف ايصال ذكـر شده و قرائن فـهـم
معنى از مـيـان رفـتـه اسـت لـــذا تـفكر در توجيه و تأويل است ، دور از فهم
است و حق هم با اوست ولى براى اينكه خوانندگان به كلى بى بهره نباشند خلاصه
بيان مرحوم ملاصدرا (ره) را كه مجلسى هم يكى از اقوال شمرده با اندكى تصرف
ذكر مى كنيم :
او مى گويد : اين حديث مشتمل بر سه مطلب است :
1- اثبات وحدت خداى حهان 2- اثبات وجود او 3- اثبات اينكه او وجود بحث بسيط
است و ماهيتى غير از اين ندارد اما براى مطلب اول امام عليه السلام دو دلـيـل
بيان فرمود كه يكى براى عوام و ديگرى براى خواص است (سپس دليل عوام را چنانكه
گفتيم تشريح كرده) اما در اين خواص بيانش اين است كه اگر دو خـداى قديم فرض
شود يا هر دو از تمام جهات متفق اند و يا از تمام جهات مختلف و يا از جهتى
متفق و از جهتى مختلف اند ، اگر از هر دو جهت متفق باشند بطلانش واضح است زيرا
تا يكى از دو چيز از ديگرى امتياز نداشته باشد ولو از يك جهت دوئيت محقق نمى
شود بلكه آن دو يك چيز است و بواسطه وضوحش در روايت ذكر نشده و اگـر هر دو
از تمام جهات مختلف باشند فرضش باطلست زيرا هيچ دو چيز در عالم نيست مگر اينكه
يك جهت اتفاق دارند ولو جهت اتفاق تنها اشتراك در جود و شيئيت باشد كه اين
را امام عليه السلام نفرموده و دليل ديگرى فرموده و آن اين است كه تمام جهان
مانند يك انسان است كه داراى اعضاء و جوارح بسيارى است و با آن كـه هر يك از
اعضاء خاصيت و عمل مخصوصى دارد ولى يك روح و نفس است كه مدير و فرمانرواى همه
آنهاست همچنين است جهان هستى كه آسمان و زمين كوه و دريــــا و ماه و خورشيدش
هر يك وظيفه مخصوصى دارد و عمل جدائى انحام مى دهد ولى در عين حال همه با
هم همكارى و تشريك مسائى دارند و نـفـع ســاكـنــان زمين و حيوان و گياه آن
قدم بر مى دارند ، انسان طورى آفريده شده كه مواد مخصوصى كه اندازه معينى
تغذيه لازم دارد و از آن طــــرف زمين و گـيـاه و حـيـوان روى زمـيـن همان
زينت احتياج به طلا و هر دو در جهان هستى موجود است و اندازه احتياج بنابراين
از ارتباط و هماهنگى اجزاء عالم و وحدت هدف و منظور پى مىبريم كه صانع و مدبر
آنها يكى است.
و اما در صورتى كه دو خدا از جهتى متفق و از جهتى مختلف باشند لازم است يك
امر وجودى در ميان باشد كه يكى از دو خدا آن را داشته باشد و ديــگـرى نداشته
باشد تا امتياز صادق آيد و اين امر نمى تواند عدمى باشد زيرا اعدام تمايزى
ندارد و ما به الامتياز واقع نشوند و نيز اين امر وجودى بايد قديم باشد و همراه
آن دو خـدا دوئيت قديم صادق آيد بنابراين خدايان سه تا شوند و چون سه شدند
بين هر دو تاى آنها چنانكه گفتيم يك امر وجودى فارق لازم است پس خدايان پنج
مى شــونـد و باز به همين ترتيب عدد خداها بالا مى رود تا به بى نهايت مى
رسد و آن تسلسل باطل است و اگر بگويى بنابراين نبايد هيچ دو چيزى در خارج پيدا
شود مى گـــوئيم فرق دو خدا با دو چيز خارجى اين است كه در دو چيز خارجى آن
امر وجودى كه در ميان آيد و به آنها ضميمه شود مانند انضمام فصل به جنس است
كه فصل جنس مبهم را تحصل مى دهد ولى در دو خدا چون واجب الوجود خود امر محصلى
است پس ضميمه امر وجودى به آن ضميمه كردن محصل موجودى است به امــــر محصل
موجود ديگر.
مطلب دوم : اثبات وجود خدا در اين قسمت مرحوم ملاصدرا (ره) ابتدا شرحى راجع
به تقدم توحيد بر اثبات صانع و توضيح دليل انى و لمى مى دهد كه از شــرح متن
حديث خارج است سپس حاصل بيان امام عليه السلام را برهانى كرده و به شكل اول
بر مى گرداند به اين طريق :
جهان ساخته و بنا شده است و هر ساخته بنا شده اى اقتضاى بانى و صانعى مى
كند پس جهان صانعى دارد.
مطلب سوم : اثبات اين كه خدا وجود بحث است ماهيت خداى تعالى همان انيت اوست
يعنى خدا جز همان حقيقت محض و انيت بحت ماهيتى ندارد و وجود صرفى است كه وجودى
كامل تر و تمام تر از او نيست از اين رو عدم و عموم و خصوص عارضش نشود اين
است معنى قول امام (عليه السلام) شىء به خلاف الاشياء زيـرا هر چيزى جز حقيقت
وجود ماهيت خاصى هم دارد كه عدم و كليت و جزئيت عارضش شود و اشياء بسيارى از
او سلب شود مانند جسم كه عقل نيست انسان كـه فلك نيست ماده كه صورت نيست به
خلاف ذات خداي تعالى كه كل وجود و وجود كل است پس در عالم هستى جز ذات او و
صفات و افعال او چـيزى نيست و نيز از اين جهت امام عليه السلام نقايص و تصورات
و تراكيب و كثرات و تغيرات را از او نفى كرده است و هر چه جز او باشد اين نقايص
و معايب را دارد چنانچه جسم مركب است و هر چه به حس درك شود در خارج يا در
ذهن كثير الافراد است و هر چه در عقل يا ذهن يافت شود قابل اشتراك بين كثيرين
است و آنچه در زمان يـافت شود نا پايدار و معدوم شدنى است ولى ذات خدا كه مثل
و نظيرى ندارد نه به حس درك شود و نه زمان و دهر و ساعت بر او توارد كند.
6- امام باقر عليه السلام فرمود : خلقت پروردگار غالب و سلطنت پروردگار
زبر دست و شكوه پروردگار ظاهر و نور پروردگار مسلط و دليل پروردگار صـادق و
اعترافى كه از زبان بندگان گذرد و آنچه پيغمبران آورده اند و آنچه بر بندگان
نازل شده ، كافى است كه بر خردمندان راهنماى پروردگار باشد.
شرح :
در اين حديث شريف هشت چيز از آثار قدرت پروردگار و صـفـات او ذكر شده است كـــه
خردمند در آنها بينديشد و پروردگار خويش بشناسد و در هر يك از پنج قسمت اول
ممكن است كلمه سوم را صفت كلمه اول قرار داد و در هر يك معنى مناسبى لحاظ كرد.