امام علی (ع) : خود را حفظ كنيد از سرما در آغاز فصل سرما و برخوردار شويد از آن در پايان آن ، كه در بدن هاى شما آن كارى را كند كه در شاخه‏ هاى درختان كند ، آغازش بسوزاند ، و پايانش برگ بروياند.
کـتـاب تـوحـیـد
حدیثطبقه بندی احادیث فهرست جلد اول اصول کافی کتاب توحید

صفحه 7 از 13 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ادامه

باب نهى از توصيف خدا به غير آنكه خود توصيف نموده

1- ابن عتيك گويد : بـه امــام صادق عليه ‏السلام نامه نوشتم و توسط عبدالملك بن اعين فرستادم كه : مردمى در عراق خدا را به شكل و ترسيم وصف مي كنند ، اگر صلاح دانيد خدا مرا قربانت كند روش درست خداشناسى را برايم مرقوم داريد.
حضرت به من چنين نوشت : خدايت رحمت كناد از خداشناسى و عقيده مردم معاصرت سئوال كردى ، برتر است آن خدائي كه چيزى مــانند او نيست و او شنوا و بيناست ، برتر است از آنچه توصيف كنند ؛ توصيف كنندگاني كه او را به مخلوقش تشبيه كنند و بر او تهمت زنند ، بدان كــــه خــــدايــت رحمت كناد روش درست خدا بر كنار ساز ، نه سلب درست است و نه تشبيه (يعنى نه نفى و انكار خدا و نه تشبيه او به مخلوق) اوست خداى ثابت مــوجود ، برتر است خدا از آنچه واصفان گويند ، از قرآن تجاوز نكنيد كه پس از توضيح حق گمراه شويد.

2- ابو حمزة گويد : امام چهارم عليه ‏السلام به من فرمود :
اى ابا حمزة ! همانا خدا به هيچ محدوديتى توصيف نشود ، پروردگار ما بزرگتر از وصف است ، چگونه به محدوديت وصف شود آنكه حدى ندارد بينائي هـا او را درك نكنند و او بينائي ها را درك كند و او لطيف و آگاهست.

3- خزرازو محمد بن حسين گويند : خدمت حضرت رضا شرفياب شديم و براى آن حضرت نقل كرديم ، روايتي كه محمد(ص) پروردگارش را به صورت جـوان آراسته سى ساله ديده و گفتم : هشم و بن سالم و صاحب طلاق و ميثمى مي گويند : خدا تا ناف ميان خالى بود و باقى تنش توپر !
حــضــرت بـــراى خـــدا بـــه ســجـده افتاد و فرمود : منزهى تو ، ترا نشناختند و يگانه ‏ات ندانستند ، از اين رو برايت صفت ترا شيدند ، منزهى تو ، اگر ترا مي شناختند به آنچه خود را توصيف كرده‏ اى توصيف مي كردند ، منزهى تو، چگونه به خود اجازه دادند كه تو را به ديگرى تشبيه كنند ؛ بار خدايا ، مـــن تو را جز به آنچه خود ستوده اى نستانم و به مخلوقت مانند نسازم ، تو هر خيرى را سزاوارى ، مرا از مردم ستمگر قرار مده سپس به مــا تــوجــه نمود و فرمود : هر چه به خاطرتان گذشت خدا را غير آن دانيد ، بعد فرمود : ما آل محمد طريق معتدلى (صراط مستقيمى) باشيم كه غلو كننده بــه مــا نرسد و عقب افتاده از ما نگذرد (مثل آنكه ما اميرالمؤمنين عليه‏السلام را خليفه بلافصل دانيم ولى يكدسته غلو كرده او را خــدا دانند و يك دسـته عقب افتاده در رتبه چهارمش دانند ، اين دو دسته بايد در عقيده خود را به ما كه در حد وسطيم رسانند تا نجات يابند) اى مــحــمــد هــنــگــامي كه رسول خدا (ص) به عظمت پروردگارش نظر افكند جوان آراسته و در سن سى سالگى بود ، اى محمد! پروردگار عزوجل من بزرگتر از اين ست كه به صفت آفريدگان باشد. عرض كردم : قربانت گردم ، كى بود كه دو پايش در سبزه بود ؟ فرمود : محمد (صلى ‏الله عليه و اله وسلم) بود كه چون با دل متوجه پرودگارش شد، خدا او را در نورى مانند نور حجت (معارف و عقول) قرار داد تا آنجا كه آنچه در حجت بود برايش هويدا گشت ، همانا نور خدا سبز و ســرخ و سفيد و رنگ هاى ديگر است ، اى محمد ! عقيده ما همان است كه قرآن و حديث به آن گواهى دهد.

4- امام چهارم عليه ‏السلام فرمود : اگر اهل آسمان و زمين انجمن كنند كه خدا را به عظمتش توصيف كنند نتوانند.

5- سهل از قول همدانى گويد كه من نوشتم به امام كه دوستان شما در اين شهر در توحيد اختلاف دارند ، بعضى گويند : او جسم است و بعضى گـويند صورتست ، حضرت به خط خود نوشت : منزه باد آنكه محدود نباشد و بـــــــه وصــــف در نيايد چيزى مانند او نيست و او شنوا و داناست. (ســهل گويد كه همدانى گفت : دانا) يا گفت بينا.

6- محمد بن حكيم گويد : موسى بن جعفر عليه‏السلام به پدرم نوشت : خدا بالاتر و والاتر و بزرگ تر از اين است كه حقيقت صفتش درك شود ، پـس او را به آنچه خود توصيف نموده بستائيد و از غير آن باز ايستيد. (از پيش خود چيزى نگوئيد)

7- مفصل گويد : از حضرت ابوالحسن عليه‏السلام مطلبى از صفت خدا پرسيدم ، فرمود : از آنچه در قرآن است تجاوز نكنيد.

8- كاشانى گويد : به امام عليه ‏السلام نوشتم كه معاصرين ما درباره توحيد اختلاف دارند ، حضرت نوشت منزه باد آنكه محدود نباشد و به وصف در نيايد ، چيزى مانند او نيست و او شنوا و بيناست.

9- نيشابورى گويد : به امام عليه‏السلام نوشتم كه مردم زمان ما درباره توحيد اختلاف دارند ؛ بعضى گويند : او جسم است و بعضى گويند صورت است ، حضرت به من نوشت : منزه باد اونكه محدود نباشد و به وصف در نيايد ، چيزى مانند او نيست و او به چيزى نماند و او شنوا و بيناست.

10- سهيل گويد : در سال 255 به حضرت عسكرى نوشتم كه اصحاب ما شيعيان در توحيد اختلاف دارند ؛ برخى گويند او جسم است و بعضى گــويـند او صورت است اگر صلاح بدانى به چاكر خود لطف كنيد و به من بياموزيد آنچه را كه بر آن بايستم و از آن تجاوز نكنم انجام مي دهم ، حـضـرت بــه خـط خود مرقوم فرمود : از توحيد پرسيدى در صورتى كه از شما بركنار است (وظيفه شما نيست) خدا يگانه و يكتاست ، نزاده و زاده نـشـده و چـيـزى هـمـتــاى او نيست ، او خالق است و مخلوق نيست خداى تبارك و تعالى هر چه خواهد از جسم و غير جسم بيافريند و خودش جسم نيست ، آنــچــه خـــواهــــــــد صورتگرى كند و خودش صورت نيست ، سپاسش بزرگ است و نام هايش مقدس تر از آنكه برايش مانندى جز خود او باشد ، چيـزى مانندش نيست و او شنوا و بيناست.

11- امام صادق عليه ‏السلام فرمود : همانا خدا را توصيف نتوان كرد چگونه توان توصيفش نمود كه در كتابش فرمايد :
(91 صوره 6) «خدا را چنان كه شأن اوست نشناختند» ، پس خدا باهيچ مقياسى توصيف نشود جز آنكه بزرگتر از آن است.

12- امام صادق عليه‏ السلام فرمود : خدا بزرگ است و با بندگان توصيفش نتوانند و به حقيقت عظمتش نرسند ، بينائي ها او را درك نكنند و او بـيــنائي ها را درك كند و او لطيف و آگاهست ، بــه چــگــونــگـى و جايگزينى و چه سوئى توصيف نشود (نتوان گفت خدا چگونه است يا به كجاست يا در چه سو است) چگونه توانم او را به چگونگى وصف كنم با اينكه چگونگى را او آفريد تا چگونگى شد و بوسيله چگونگى كه براى ما قرار داد چگونگى شناخته شد يا چگونه توانم او را به جايگزينى وصف كنم در صورتي كه او جا را آفريد تا جا محقق شد و ما به وسيله جايگزينى كه براى ما قرار داد معنى جـايـگزينى را فهميديم ، يا چگونه توانم او را به در چه سو است وصف كنم در صورتي كه او سو و جهت آفريد تا آن محقق شد و ما به وسيله جهتى كــه بــراى خود ما قرار داد سو و جهت را فهميديم ، پس خداى تبارك و تعالى در همه جا داخل و از همه چيز خارج است (علم و قدرتش به همه جا احاطه دارد و ذاتش غـير همه چيز است) بينائي ها دركش نكنند و او بينائي ها را درك كند (چشم در حالي كه همه چيز را مى‏ بيند خودش را و ديدنش را و ابزار ديــدنـش را درك نمى ‏كند اما خدا اينها را درك مى ‏كند تا چه رسد به چيزهائي كه چشم مى‏ بيند چنانچه در آيه ديگر فرمايد نگاه خيانت آميز را مى‏داند) شايسته پرستشى جز خداى فراز و بزرگ نيست و او لطيف است و آگاه.

شرح :
اينكه گوئيم خدا بود و هيچ چيز با او نبود از جمله چيزها همين چگونگى و جايگزينى و در چه سوئى است چگونگى به معنى حالت و صفت و كيفيت است ، مثلا چـون خدا انسان را آفريد چگونگي هائى به او داد ، مانند قامت راست ، شعورى بيشتر از حيوان ، استعداد سخن گفتن و عالم شدن، حواس پنجگانه با اثرهاى مخصوص و در جاهاى معين اينها و هزارها مانند آن چگونگى‏ هائى است براى انسان كه بعد از آنكه انسان آفريده شد ما به اين چگونگى پى برديم ، همچنين است چــگــونــگي هاى همه چيز جهان ، اما خداوند متعال وجود صرف هستى مطلق است و هيچ گونه چگونگى ندارد زيرا اگر او چگونگى داشته باشد بايد ديگرى آن چگونگى را بــه او داده و او را آن گونه خلق كرده باشد در صورتي كه او مخلوق ديگرى نيست بلكه خود او خالق همه چيز و چگونگي هاى آنهاست همچنين اســت مـوضوع جايگزينى و در چه سوئى.

باب نهى از جسم و صورت درباره خدا

1- ابن ابى حمزة گويد : به امام صادق عليه‏السلام عرض كردم : من از هشام بن حكم شنيدم كه از شما روايت مي كرد كه : خدا جسمى است ، توپر ، نورانى شناختنش ضرورى، به هر كس از مخلوش كه خواهد منت نهد ، حضرت فرمود : منزه باد ، آنكه كسى جــز او نـدانـد كــه او چگونه است ، چيزى مانندش نيست و او شنوا و بيناست. محدود نگردد ، به حس در نيايد ، سوده نشود ، حواس دركش نكنند ، چيزى بــر او احاطه نكند نه جسم است و نه صورت و نه ترسيم و نه محدود.

2- حمزة بن محمد گويد : حضرت ابى ‏الحسن عليه ‏السلام نوشتم و درباره جسم و صورت از او پرسيدم ، حضرت نوشته است كه :
منزه باد آنكه چيزى مانندش نيست ، نه جسم است و نه صورت.

3- محمد بن زيد گويد : خدمت حضرت رضا شرفياب شدم و درباره توحيد پرسيدم ، حضرت برايم ديكته كرد : ستايش خــدا را است كــه همه چيز را بدون نقشه پديد آورد و به قدرت و حكمت خويش اختراعشان كرد آنها را از چيزى نيافريد تا اختراع صادق نيايد و علت و سببى در مــيــان نـبـود تـا ابتكار صحيح نباشد آنچه را خواست چنانچه خواست با يكتائى خويش براى اظهار حكمت و حقيقت ربوبيتش آفريد ، خردها او را بــه دست نگيرد و خــاطرهـــا بـــــه او نرسند ، بينائي ها دركش نكنند و در اندازه نگنجد ، در آستانش تعبير ناتوان و بينائى ‏ها در مانده ‏اند هر گونه ستايش در مقام او نارسا است ، بى ‏پرده نهان است و بى پوشش پوشيده ، ناديده شناخته شده و بى ‏تصور ستوده گرديده و بى ‏جسم توصيف شده، شايسته ستايشى جز خداى بزرگ متعال نيست.

4- محمد بن حكيم گويد : براى موسى بن جعفر عليه‏السلام گفتار جواليقى را بيان كردم و گفتار هشام بن حكم را حكايت نمودم : خــدا جسم است ، حضرت فرمود : خداى تعالى را چيزى مانند نيست ، چه دشنام و ناسزائى بزرگ تر است از گفته كسى كه خــالــق هــمــه چــيـز را به جسم يا صورت يا مخلوقش يا محدوديت و اعضاء توصيف كند خداى از اين گفتار بسيار برترى دارد.

5- ابن فرج گوي�� : به حضرت ابوالحسن عليــه ‏الســلام نوشتم درباره قــول هــشـام بن حكم كه خدا جسم است و هشام بن سالم كه او صورت است ، پرسيدم ؛ حضرت نوشت : سرگردانى حيرت‏ زده را از خود دور كن و از شيطان به خدا پناه بر اين گفتار ، گفتار آن دو هشام نيست. (زيــرا ايـــن دو نـفـر از بزرگان و ثقات اصحاب مى‏ باشد) و شراح چنين معنى كرده‏ اند كه فرمود : گفتار هشامين صحيح نيست.

6- يونس گويد : خدمت امام صادق عليه ‏السلام رسيدم و عرض كردم : همانا هشام بن حكم سخنى سخت گويد كه من چند جمله‏ اش را بــراى شـما مختصر مى ‏كنم : او عقيده دارد كه خدا جسم است زيرا كه چيزها دو قسم اند : جسم و عمل جسم ؛ و درست نيست كـــه صـانـع چــيـزهــا عمل و كار باشد ولى رواست كه فاعل باشد. حضرت فرمود : واى بر او مگر نمى‏ داند كه جسم محدود و متناهى است و صورت هم محدود و متناهى است و چــون جسم محدوديت دارد ، فزونى و كاهش پيدا مى ‏كند و چون فزونى و كاهش پيدا كرد مخلوق خواهد بود.
عرض كردم پس من چه عقيده داشته باشم ؟ فرمود : نه جسم است و نه صورت ، او اجسام را اجسام كند و صورت ها را صورت نــمايد ، جــزء نـــدارد ، نهايت ندارد افزايش و كاهش نيابد ، اگر حقيقت چنان باشد كه آنها گويند ميان خالق و مخلوق و آفريننده و آفريده فرقى نباشد ، ولى اوست پديد آورنده، ميان او و كسى كه جسمش ساخته و صورتش داده و پديدش آورده فرق است ، زيرا چيزى مانند او نيست و او به چيزى نماند.

7- حمانى گويد : به امام موسى بن جعفر عليه ‏السلام عرض كردم ، هشام بن حكم عقيده دارد كه خدا جسمى است كه چيزى مــانـنـد او نيـست و او دانا، شنوا، بينا، توانا، متكلم و ناطق است و كلام و قدرت و علم در يك روشند (عين ذاتند) هيچ كدام از آنها مخلوق نيست ، حضرت فرمود : خـــــدا او را بكشد مگر نمى ‏داند كه جسم محدود است و كلام غير متكلم است ، پناه مى ‏برم به خدا و در حمايت او از اين سخن بيزارى جويم نه جسم است ، نـه صورت ، و نه محدوديت و هر چيز جز او مخلوق است به محض اراده و خواست كه موجود شود ، بدون كلام و حركت خاطر و سخن زبانى.

8- محمد بن حكيم گويد : براى حضرت ابوالحسن عليه‏السلام گفتار هشام جواليقى را كه خدا به صورت جوان آراسته است و نيز گفتار هشام بن حكم را بيان كردم. حضرت فرمود : همانا چيزى به خدا مانند نيست.

توضيح چون برائت ساحت اين دو بزرگوار (هشام بن حكم و هشام بن سالم) و جلالت ايشان نزد ارباب رجــال مسلم است راجع به ايـــن چند حديث كه عقيده تجسم آنها را مي رساند مجلسى ره بياناتى مفيد دارد كه نقل آنها از وظيفه اين كتاب خارج است.

باب صفات ذات

1- ابوبصير گويد : شنيدم كه امام صادق عليه‏السلام مى ‏فرمود :
خداى عزوجل هميشه پروردگار ما و علم عين ذاتش بوده آنگاه كه معلومى وجود نداشت و شنيدن عين ذاتش بود زماني كــه شـنـيـده شــده‏ اى وجـــود نداشت و بينائى عين ذاتش بوده آنگاه كه ديده شده ائى وجود نداشت و قدرت عين ذاتش بوده زماني كه مقدورى نبود ، پس چــون اشياء را پديد آورد و معلوم موجود شد علمش بر معلوم منطبق گشت و شنيدنش بر شنيده شد و بينائي اش بر ديده شده و قدرتش بر مقدور.
ابوبصير گويد عرض كردم : پس خدا هميشه متكلم است ؟ فرمود : كلام صفتى است پديد شونده ازلى و قديم نيست ، خداى بود و متكلم نبود.

شرح :
مرحومين ملاصدرا و مجلسى (ره) در شرح اين حديث به عنوان مقدمه صفات خداوند را به سلبيه محضة مانند فرديت و قدوسيت و اضافيه محضة مانند مبدئيت و خالقيت و حقيقيه اضافيه مانند عالميت و قادريت يا غير اضافيه مانند حيات و بقاء تقسيم كرده ‏اند ولى تقسيم و توضيح مرحوم فيض ارتباطبش به حديث بيشتر است لذا مختصرى از بيان او را ذكر مى كنيم :
در صفحه 98 وافى مى‏ گويد :
يك قسم از صفات خدا صفاتى كه در ازل براى تو ثابت بوده و ثبوتش كمال و نفي اش نقص است اينها را صفت ذات نامند و بر دو قسمند :
1. صفاتى كه اضافه به غير ندارند و تنها به يك وجه ملاحظه شوند مانند حيوة و بقاء
2- صفاتى كه اضافه به غير دارند ولى اضافه آنها مؤخر است مانند علم و شنيدن و ديدن ، مثلا معنى علم خدا اين است كه آنچه در جهان هستى پيدا مى‏ شود از امور كلى و جزئى با تعيين وقت و ساعت همه را خدا مى ‏داند و اين دانستنش هم از ازل و زماني كه او بوده و چيز ديگر نبوده با او بوده و بلكه عين ذات او بوده و بعد از اينكه اين امور واقع شد اضافه علم به آنها پيدا مى ‏شود يعنى علم بر آنها منطبق مى‏ شود بدون كم و زياد و معنى عين ذات اين است كه همان چيزى كه خداست همان چيز هم علم است (علم ما غير خود ماست و عرضى است قائم به ما به خلاف علم خدا) ذات خدا علم و قدرت و حيات و سمع و بصرست و همان هم عليم و قادر وحى و سميع و بصيرست و تنها مفهوم هر يك از اينها غير ديگرى است لذا اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى ‏فرمايد : كمال اخلاص بنده به خدا اين است كه صفات را از او نفى كند يعنى صفات زائد بر ذات را نفى كند و آنها را عين ذات داند و قسم ديگر صفات فعل است و آن صفاتى كه به حسب مصالح خلق پديد آيد و اينها بر دو قسم است : 1- صفاتى كه اضافه محضه است و خارج از ذات است و براى آنها معناى غير از علم و قدرت و اراده و مشيت نيست مانند خالقيت و رازقيت و تكلم 2- صفاتى كه علاوه بر اضافه معانى ديگرى در ذات دارد ولى اضافه و مضاف‏ اليه از آن انفكاك ندارد مانند مشيت و اراده كه هيچگاه مشى و مراد از اين دو صفت انفكاك نيابد زيرا هر چه خدا خواهد اراده كند فورا موجود شود پس اين دو صفت بدون متعلق آن وجود نيابند فرق بين اين دو اين است كه اراده جزئى و مقارن است و مشيت كلى و متقدم و صفات فعل اگر چه هر يك اصلى و مبدئى در ذات قديم دارند كه آن اصل صفت ذاتست و قديم صفات فعل فروعى است مترتب بر آنها مثلا خالقيت و تكلم خدا عبارت از اين است كه ذات بارى به نحوى است كه (اگر چه نحو ندارد) هر چه خواهد خلق كند و با هر كه خواهد تكلم نمايد مى ‏تواند اما از نظر اينكه جهت ثبات و قدم در صفات مانند علم و قدرت دلالتش بر مجد و كمال از جهت تجدد و حدوث بيشتر و ظاهرتر است زيرا تخلف و تأخر متعلقات اين صفات از آنها زيانى بكمال آنها نزند ، از اين نظر اينها را صفت ذات گفتند به خلاف مثل ارادة و مشيت كه جهت تجدد و حدوث در آنها دلالتش بر عزت و جلال ذات ربوبى بيشتر است از اين جهت كه متعلقات آنها از آنها تخلف پيدا نكند لذا آنها را صفت فعل دانستند چونكه خطاب شارع با جمهور و توده مردم است.

2- امام باقر (ع) فرمود : خداى عزوجل بود و چيزى با او نبود و هـميشه عالم بود به آنچه پديد مى ‏آيد و علم او به آن پيش از بودنش مانند علم اوست به آن بعد از بودنش (مثلا هيچكس نمى ‏داند فردا چه پيش مى ‏آيد ، مـمـكن اسـت شـخـص متفرسى بــاشـد و در يك موضوع كوچك سياسى يا اجتماعى حدسى بزند كه صدى نود آن درست باشد ولى علم خدا به همه امور كلى و جزئى جهان از زماني كه خود او بــوده و چــيزى با او نبوده تا اين زمان و هر زمان كه بيايد صدى صد مطالق است.)

3- كاهلى گويد : درباره جمله (سپاس خدا راست تا نهايت علمش) كه در دعائى است به حضرت ابوالحسن عليه ‏السلام نوشتم و پرسيدم.
حضرت به من نوشت : نگو (نهايت علمش) زيرا علمش را نهايى نيست بلكه بگو (نهايت رضايتش) (زيرا كه رضايت او مربوط به اعمال صالح بندگان است كه محدود و متناهى است.)

4- ايوب بن نوح گويد : به حضرت ابوالحسن عليه ‏السلام نوشتم و از او پرسيدم : آيا خداى عزوجل عالم بود به هر چيز پيش از آنكه آنها را بيافريند و پديد آرد يـــا آنـكه نمى ‏دانست تا آنها را آفريد و آفرينش و بودن آنها را اراده كرد و علم پيدا كرد به مخلوق هنگامي كه خلق كرد و به موجود هنگامى كه موجود كرد ؟ پس به خط خود مرقوم فرمود : خدا هميشه به همه چيز علم دارد پيش از خلقت آنها مانند علم داشتنش به آنها بعد از خلقتشان.

5- جعفر بن محمد بن حمزة گويد نوشتم به امام عليه السلام و پرسيدم كه دوستان شما درباره عـــلم خدا اختلاف دارند بعضى گويند : خـــدا پــيــش از خلقت اشياء هم عالمست و بعضى گويند: ما نمى‏ گوئيم خدا هميشه عالمست ، زيرا معنى مى ‏داند، خلق مى‏كند است پس اگر علم هميشگى براى او ثابت كنيم: چيزى هميشگى با او ثابت كرده‏ايم (و قائل بدو قديم شده‏ايم) اگر صلاح بدانيد خدايم قربانت كند نسبت بــه ايــن مــوضــوع چـيزى به من بياموزيد تا بر آن بايستم و از آن در نگذرم ، حضرت به خط خود مرقوم فرمود : خدا هميشه عالم است پرخير و بلند است ياد او.

6- فضيل گويد : به امام باقر عليه السلام عرضه داشتم :
قربانت ، اگر صلاح بدانيد به من بفهمانيد كه آيا خداى جل وجهه پيش از اينكه مخلوق را بيافريند مى ‏دانست كه يكتاست ؟ زيـــرا دوســتـان شما اختلاف كرده ، بعضى گويند : پيش از آنكه مخلوقى آفريند عالم بود و بعضى گــويــنــد مـعـنـى مـى‏ دانيد خـلق مى ‏كند است پس خدا امروز مى ‏داند كه پيش از خلقت اشياء يگانه بوده و اينها گويند اگر ثابت كنيم كه او هميشه به يگانگى خود عالم بوده در ازل بــا او چــيــز ديگرى ثابت كرده‏ ايم ؛ آقاى من اگر صلاح دانيد به من بياموزيد چيزى را كه از آن تجاوز نكنم.
حضرت نوشت : خداى تبارك و تعالى ذكره هميشه عالم است.

شرح :
در نحوه علم خداوند به موجودات اقوال و وجوه بسياري است، يكى از اساتيد مـىـ‏گفت : (من تا 32 قول پيدا كردم) مانند مشائيون سابق كه به متابعت ارسطاطاليس علم را متقدم بر اشياء دانند و خدا را فاعل بالعناية و اثرافيون به متابعت افلاطون قائل به معيت علم با وجود اشيائند و اضـــافــه علم را به اشياء اضافه فاعليه دانند و محقق طوسى در اشارات راه ديگرى پيموده است ، مرحوم صدرالمتألهين سر دقيق و بحر عميق ديگرى كشف كرده است ، خــلاصــه در مــيــان ايــن قائلين كسانى هستند كه گويند علم خداوند بدون وجود معلوم ممكن نيست اگر چه وجود انكشافى و نحوى از حصول باشد و گويا كساني كه در اين چند روايت گفتند : علم خدا به معنى فعل و خلق اوست همين مقصود را دارند ، ولى امام عليه السلام بواسطه اينكه فهم سائل را كوتاه مى‏ دانسته يـــا بواسطه اينكه ســخن گفتن و تفكر در اين موضوع با ملاحظه عينيت ذات و صفات مشمول سخن از كيفيت است حواب اجمالى و سربسته داده و قدم فرا گذاشتن را اجازه نفرموده است.


صفحه 7 از 13 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ادامه
عضویت در خبر نامه | معرفی به دوستان
| آداب ، اذکار ، احکام عبادات | مقالات | آداب و دعاهای مخصوص نماز | اعمال ماه های سال | زیارات | دعا ها و مناجات ها | صحیفه سجادیه |
| پایگاه جامع اسلامی مناجات |