رسول اکرم (ص) : هر کس از شما منکری ببیند باید با دست و اگر نتوانست با زبان و اگر نتوانست با قلبش آن را تغییر دهد ، که پائین ترین درجه ی ایمان همین است.
کـتـاب تـوحـیـد
حدیثطبقه بندی احادیث کتاب توحید

صفحه 9 از 13 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ادامه

باب ديگري كه جزء باب اولست جز اينكه فرق ميان معانى اسماء خدا و اسماء مخلوق را اضافه دارد

1- جرجانى گويد : شنيدم كه حضرت ابوالحسن عليه السلام مى‏ فرمود :
خدا لطيف ، آگاه ، شنوا ، بينا، يگانه، يكتا و بى‏ نياز است ، نزاده و زاده نشده و هيچكس همتاى او نيست، اگر او چنان باشد كه مشبهه گويند نه خالق از مخلوق شناخته شود و نه آفريننده از آفريده ولى اوست آفريننده، ميان او و كسى كه جسم و صورتش داده و ايجادش كرده فرق است ، زيـــرا چــيـــزى مانند او نيست و او مانند چيزى نباشد ، عرض كردم : آرى خدايم قربانت گرداند ولى شما فرموديد او يكتا و بى ‏نياز است و فرموديد چيزى مانند او نيست در صورتي كه خدا يكتا است و انسان هم يكتا است ، مگر يكتائى او شبيه يكتائى انسان نيست ؟
فرمود : اى فتح محال گفتى ، خدايت پا برجا دارد ، همانا تشبيه نسبت بمعانى است ، اما نسبت به اسم ها همه يــكــى است و آنــهــا بــر صاحب نام دلالت كنند ، بيانش اين است كه چون گفته شود انسان يكى است اين گفته خبر دادن از آن است كه انسان يك پيكر است و دو پيكر نيست ولــى خــود انسان يكى نيست زيرا اعضاء و رنگهايش مختلف است ، كسي كه رنگهايش مختلف است يكى نيست، اجزاءش قابل تقسيم است، يكنواخت نيــست ، خونش غير گوشتش و گوشتش غير خونش باشد ، عصبش غير رگهايش و مويش غير پوستش و سياهيش غير سفيدى او است ، هـمـچـنـيـن اسـت مخلوق هاى ديگر ، پس انسان اسمش يكى است ، معنايش يكى نيست ، و خداى جل جلاله ‏يكتاست يكتائى جز او وجود ندارد ، در او اختلاف و تفاوت و زيادى و كمى نيست ، اما انسان مخلوق و مصنوع است ، از اجزاء مختلف و مواد گوناگون تركيب شده ، جز اينكه در حال جمع اجزاء يــك چـيــز اسـت ، عرض كردم : قربانت گردم، رهائى و آسودگيم بخشيدى ، خدايت فرج دهد ، لطيف و آگاه بودن خدا را كه فرمودى برايم تفسير كن چنان كه يكتا را تفسير كردى ، من مى‏دانم كه لطف او غير از لطف مخلوق است به جهت فرق (ميان خالق و مخلوق) ولى دوست دارم برايم شرح دهيد.
فرمود : اى فتح اينكه گوئيم خدا لطيف است به جهت آفريدن چيز لطيف و دانائيش به چيز لطيف است ، مگر نمى ‏بينى خدايت توفيق دهد و ثــابــت دارد اثر ساخت و هنر او را در گياه لطيف و غير لطيف و در آفرينش لطيف مثل جاندار كوچك و پشه و كوچك آن و كوچكتر از آن كه بچشم در نيايد بـلكه بواسطه كوچكى ، نر و ماده و نوزاد و پيش زاد آن تشخيص داده نشود و ما چون كوچكى اين حيوان را با لطافتش ديديم و نيز رهبرى شدنش به نزديكى بـا ماده و گريز از مرگ و گرد آوردن منافع خويش و جانداراني كه در گرداب هاى دريا و پوست هاى درختان و كويرها و بيابان ها و فهمانيدن بــرخـــى از آنها اندكى از سخنش را و آنچه به بچه‏ هاى خود مى ‏فهماند و خوراك برايشان مى‏ برد و باز موضوع رنگ آميزى آنها، سرخ با زرد و سفيد با قرمز و اينكه از خردى اندام به چشم ما هويدا نگردند ، نه چشمان ما آن را بيند و نه دستهاى ما آن را لمس نمايد ، از ملاحظه تمام اينها دانستيم كــه خـالـق اين مخلوق لطيف در خلقت آنچه نام برديم لطافت بكار برده بدون رنج بردن و استعمال ابزار و آلت و نيز دانستيم كه هر كه چيزى سازد از ماده ‏اى ســازد ولـى خـــداى خــالـق لطيف بزرگوار خلقت و صنعش از ماده‏ اى نبوده.

2- حضرت امام رضا (ع) به يكى از اصحاب فرمود : بدان خدايت خير آموزد خداى تبارك و تعالى قديم است و قديم بودن صفتى است براى او كه خردمند را رهبرى مى ‏كند به اينكه چيزى پيش از او نبوده و در هميشگى بودنش شريك ندارد ، پس به اعتراف داشتن عموم خردمندان اين صفت معجزه را (يـعـنى قديم بودنى كه از درك آن عاجزند) براى ما روشن گشت كه چيزى پيش از خدا نبوده كه نسبت به دوامش هم چيزى به او نيست (هـمـه چيز فانى شوند و او باقى است (و گفته آنكه معتقد است كه پيش از او يا همراه او چيزى بوده باطل گشت زيرا اگر چيزى هميشه با او باشد خــدا خــالــق او نـخواهد بود چونكه او هميشه با خدا بوده پس چگونه خدا خالق كسى باشد كه هميشه با او بوده و اگر چيزى پيش از او باشد او اول خواهد بود نه ايــن و آن كـه اول است سزاور اســت كه خالق ديگرى باشد ، آنگاه خداى تبارك و تعالى خود را به نام هائى توصيف نموده كه چون مخلوق را آفريد و پرستش و آزمايشش آن را خواست ، ايشان را دعوت كرد كه او را به آن نام ها بخوانند ، پس خود را شنوا ، بينا ، توانا ، قائم ، گـويـا ، آشكار ، نهان ، لطيف ، آگــاه ، قــــــوى ، عزيز ، حكيم ، دانا و مانند اينها ناميد و چون بدخواهان تكذيب كننده اين اسماء را ملاحظه كردند و از طرفى از ما شنيده بودند كه از خدا خبر مى ‏داديم كه چيزى مانند او نيست و مخلوقى حالش چون او نباشد گفتند : شما كه عقيده داريد خدا مانند و نظيرى ندارد پس چگونه در اســمــاء حسناى خـدا را شريك او ساختيد و همه را نام خود پذيرفتيد ، اين خود دليل است كه شما در تمام يا بعضى حالات مانند خدا هستيد زيرا نام هاى خوب را براى خودتان هم جمع كرديد.
ما به آنها جواب گوئيم همانا خداى تبارك و تعالى بندگانش را به اسمائى از اسماء خويش با اختلاف معانى الزام نموده است چنانكه يك اسم دو مـعـنى مختلف دارد ، دليل بر اين مطلب گفته خود مردم است كه نزد آنها پذيرفته و مشهور است و خدا هم مخلوقش را به همان گفته خــطاب كــرده و بــه آنچه مى‏ فهمند با آنها سخن گفته تا نسبت به آنچه ضايع كردند حجت بر آنها تمام باشد ، گاهى به مردى گفته مى‏ شود : سگ ، خر ، گاو ، شيلم ، تــلـــخ ، شير ، تمام اينها بر خلاف حالات مرد است و اين اسمامى به معانى كه براى آنها نهاده شده به كـار نرفته است ، زيرا انسان نه شير است و نه سگ ، اين را بفهم خدايت بيامرزد.
خدا هم كه عالم ناميده مى ‏شود ، بواسطه علم حادثى نيست كه چيزها را به آن دادند و بر نگهدارى امر آينده‏ اش و تفكر در آنچه آفريند تباه كند آنچه را از مخلوقش نابود كرده استعانت جويد كه اگر اين علم نزدش حاضر نبود و از او غيبت كرده بود نادان و ناتوان باشد، چنانكه علما مـخـلـوق را مـى ‏بـيـنـيـم براى علم پديد آمده آنها عالم ناميده شوند زيرا پيش از آن نادان بودند بسا باشد كه همان علم از آنها دورى كند و به نادانى برگردند، و خدا را عالم نامند زيرا به چيزى نادان نيست ، پس خالق و مخلوق در اسم عالم شريك شدند و معنى چنانكه دانستى مخلتف بود.
و باز پروردگار ما شنوا ناميده شد نه به اين معنى كه سوراخ گوشى دارد كه با آن آواز را بشنود و با آن چــيــزى نـبـيـنـد مــانـنـد سـوارخ گوش ما كه از آن مى‏ شنويم ولى با آن نتوانيم ديد ، اما خدا خود خبر دهد كه هيچ آوازى بر او پوشيده نيست و اين بر طبق آنچه ما اسم مى‏ بريم نيست ، پس او هم در اسم شنيدن با ما شريك است ، ولى معنى مختلف است ، همچنين است ديدن او با سوراخ چشم نيست چنانكه ما با سوراخ چشم خــود بـبينيم و از آن استفاده ديگرى نكنيم ولى خدا بيناست و به هرچه توان نگاه كرد نادان نيست ، پس در اسم بينائى با ماست و معنى مختلف است.
او قائم است ولى نه با اين معنى كه راست ايستاده و سنگينى روى ساق پا انداخته چنانچه چيزهاى ديگرى ايستند بلكه مـعـنـى آن ايـن است كه خدا حافظ و نگهدار است چنانكه كسى گويد فلانى قائم به امر ماست (مانند قيم صفار) و خدا بر هر جانى نسبت به آنچه انجام داده قائم است، و نيز (قائم) در زبان مردم بعضى باقى است و معنى سرپرستى را هم مي دهد ، چنانكه به مردى گوئى : به امر فرزندان فلانى قيام كن يعنى سرپرستيشان نـمـا ، و قائم از ما كسى كه روى ساق ايستاده ، پس در اسم شريك او شديم و در معنى شريك نگشتيم ، اما لطيف بودنش به معنى كمى و باريكى و خردى نيست بلكه به معنى نفوذ در اشياء (علمش به همه جا احاطه دارد) و ديده نشدن اوست ، چنانكه به مردى گوئى : اين امر از من لطيف شد و فلانى در كردار و گفتارش لطيف است ، به او خبر مى ‏دهى عقلت در آن امر درمانده و جستن از دست رفته و به طورى عميق و بــاريــك گـشته كه انديشه دركش نكند ، همچنين لطيف بودن خداى تبارك و تعالى از اين نظر است كه به حد و وصف درك نشود ، و لطافت ما به معنى خردى و كمى است ، پـس در اسم شريك او شديم و معنى مختلف گشت.
و اما خبير (آگاه) كسى است كه چيزى بر او پوشيده نيست و از دستش نرفته ، خبير بودن خدا از نظر آزمايش و عبرت گرفتن از چيزها نيست كـــه اگـــــر آزمايش و عبرت باشد بداند و چون نباشد نداند زيرا كسى كه چنين باشد نادان است و خدا هميشه نسبت به آفريدگانش آگاه است ولــى آگــاه در ميان مردم كسى است كه از نادانى دانش آموز خبرگيرى كند (كه پس از نادانى آگاه و دانا شده) پس در اسم شريك او شديم و معنى مختلف شد.
اما ظاهر بودن خدا از آن نظر نيست كه روى چيزها بر آمده و سوار گشته و بر آنها نشسته و به پله بالا بر آمده باشد بـلـكه به واسـطـه غـلـبـه و تـسلط و قدرتش بر چيزهاست ، چنانچه مردى گويد : (بر دشمنانم ظهور يافتم و خدا مرا بر دشمنم ظهور داد) او از پيروزى و غلبه خبر مى ‏دهد ، همچنين اســت ظهور خدا بر چيزها ، و معنى ديگر ظاهر بودنش اين است كه براى كسى كه او را طلب كند ظاهر است (و براى خدا هم همه چيز ظاهر است) و چــيــزى بر او پوشيده نيست و اوست مدبر و هر چه آفريده ، پس چه ظاهرى از خداى تبارك و تعالى ظاهرتر و روشن ‏تر است زيرا هر سو كه توجه كنى صنـعـت او موجود است و در وجود خودت از آثار او به قدر كفايت هست ، و ظاهر از ما كسى است كه خودش آشكار و محدود و معين باشد پس در اسم شريكيم و در معنى شريك نيستيم.
به درون چيزها راه دارد ، چنانكه كسى گويد (ابطنته) يعنى خوب آگاه شدم و راز پنهانش دانستم و باطن در ميان ما كسى است كه در چــيــزى نـهـان و پوشيده گشته ، پس در اسم شريكم و معنى مختلف است.
و اما قاهر بودن خدا به معنى رنج و زحمت و چاره جوئى و ملاطفت و نيرنگ نيست چنانكه بعضى از بندگان بر بعضى قهر كنند و مقهور قاهر شود و قاهر مقهور گردد ، ولى قاهر بودن خداى تبارك و تعالى اين است كه تمام آفريدگانش را در برابر او كه آفريدگار است لباس خوارى و زبونى پوشيده ‏اند ، از آنچه خدا نسبت به آنها اراده كند قدرت سرپيچى ندارند ، به اندازه چشم به هم زدنى از حكومت او كه گويد : باش و ��ى ‏باشد خارج نشوند ، قــاهــر در ميان آنگونه است كه بيان و وصف كردم ، پس در اسم شريكيم و معنى مختلف است ، همچنين است تمام اسماء خدا، و اگر ما تمام آنها را بيان نكرديم براى آنكه به مقدارى كه به تو گفتيم پند گرفتن و نيك انديشيدن كفايت كند خداست ياور تو و ياور ما در هدايت و توفيقمان.

معناى كلمه صمد

3. جعفرى گويد : به امام جواد عليه السلام عرض كردم : فدايت گردم ، معنى صمد چيست ؟ فرمود : آقائي كه در هر كم و زياد باو توجه شود.

4. جابر گويد : از امام باقر عليه السلام مطلبى از توحيد پرسيدم ، فرمود : خدائي كه اسماعش كه به آنها خوانندش ، پــر خـيـز و بــركـت است و در علو حقيقتش تعالى دارد ، يكتاست ، در حال يكتائى خودش (كه چيزى با او نبود) بيگانه دانستن خود منفرد بود (در يكتائى منفرد است، يكتاى ديگرى چون او نيست) سپس اين توحيد را ميان خلقش جارى ساخت پس او، يكتا، صمد، قدوس است، همه چيز پرستشش كند و بسوى او نياز برد و علمش همه چيز را فرا گرفته است.

(كلينى فرمايد :) اين است معنى صحيح در تأويل صمد نه آنچه مشبهه معتقد شده‏ اند كه تأويل صمد : توپرى است كه جوف ندارد ، زيرا كه توپرى صفت جسم است و خداى جل ذكره از آن برتر است او بزرگتر و والاتر است از اينكه اوهام به وصفش رسد يا حقيقت عظمتش درك شود و اگـــر تــأويــل صمد كه صفت خداى عزوجل است توپر باشد بر خلاف گفته خداى عزوجل است كه فرموده : چيزى مانند او نيست، زيرا توپرى صفت اجسامي اسـت كــه پــرنـد و جوف ندارند مثل سنگ و آهن و ساير چيزهاى توپر بى ‏جوف ، مقام خداى از اين صفت بسيار بلند است.
امـا اخباري كه در اين باره وارد شده است خود امام عليه السلام داناتر است به گفته خويش و اينكه (در دو روايت مزبور) فــرمـود : صمد بـــه معنى سيد مورد نياز است معنائي است صحيح و موافق گفتار خداى عزوجل (چيزى مانند او نيست) و در لغت هم مصمود بمعنى مقصود است.
ابوطالب در بعضى اشعارش كه پيغمبر (ص) را مدح نموده گفته است (معنى شعر) :
سوگند به جمره عقبه ، زماني كه براى پرانيدن سنگ ها به سر او متوجهش شوند ، (صمد و الها) يعنى بسوى او متوجه شوند و سنگش زنند ، مراد به جنادل سنگ هاى كوچكى است كه جمار ناميده شود.
يكى از شعراء جاهليت گويد : (معنى شعر) گمان ندارم در اطراف مكه خانه آشكارى براى خدا باشد كه كه متوجهين شوند.
و ابن زبرقان گويد : رهيبة جز سيد صمد نيست (رهيبة نام مرديست و صمد شاهد مثال است كه به معنى مورد توجه آمده).
و شدادين معاويه درباره حذيفة بن بدر گويد : (معنى شعر) شمشيرى روى سرش بلند كردم و گفتم اى حذيفة ! آن را ؛ف‏ف‏ بگير كـه سيد و مورد توجهى ، و مانند اين مثال ها زياد است، و خداى عزوجل سيد صمدى است كه تمام مخلوق از جن و انس در حوائج به او متوجه شوند و در گرفتاري ها به او پناه برند و از او اميد گشايش و دوام نعمت دارند كه گرفتاري ها را از آنها بر دارد.

شرح :
راجع به معنى كلمه (صمد) كه صفت خداوند است و در سوره توحيد آمده است دو دسته روايات وارد شده است :
1- همين دو روايتى كه مرحوم كلينى در اينجا ذكر نمود كه صمد را به معنى مورد توجه و نياز تفسير كرده يعنى خدا استغناء و بى ‏نيازى كامل دارد و همه مخلوق بـه او نيازمندند و در حوائج خود او را مورد توجه قرار دهند.
2- رواياتي كه (صمد) را به معنى توپر تفسير كرده ‏اند ؛ در مقابل مخلوق كه تو خالى و ميان تهى است. شارحين اصول كافى مي گويند چنانكه معنى تو خالى بودن مخلوق اين است كه او ممكن است و محتاج و ذاتش كامل نيست و باطن و حقيقتش خالى و صفر است ، معنى توپر بودن خــدا هم نقطه مقابل همين معانى است پس او واحب الوجود است غنى بالذاتست عدم و امكان و نقش را در او راه نفودى نيست پس اين معانى با معانى مورد توجه روايات دسـته اول مخالفتى ندارند، بلكه لازم و ملزوم يكديگرند زيرا آنكه غنى بالذات و كامل از تمام جهات شد و در مقابل مخلوقى محتاج و تو خالى قرار گرفت قهرا ايــن فقير بــه آن غنى متوجه مى ‏شود و بدو نياز مى ‏برد : بنابراين آنچه مرحوم كلينى فرمودند نسبت به كساني كه از كلمه (صمد= توپر) معنى ظاهر لفظش اراده كنند و خدا را مانند سنگ و آهــن‏ الـعـيــاذ بالله ، توپر بدانند همچنان كه آيات شريفه : يدالله فوق ايديهم، و جاء ربك ان الله على العرش استوى را به معنى ظاهرش مى‏ گيرند و براى خـــدا دسـت و شـخـص و جسم قائل مى‏ شوند در صورتى كه اين كنايات و استعارات در لغت عرب و بلكه در هر لغتى فراوان است و ابلغ از تصريح شمرده شده است.

باب حركت و انتقال‏

1. جعفرى گويد : در خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام گفته شد :
مردمى عقيده دارند خداى تبارك و تعالى به آسمان پائين فرود آيد ؛ حضرت فرمود : خدا فرود نيايد و نيازى به فرود آمدن ندارد، ديدگاه او نسبت به نزديك و دورر برابر است (همچنان چه آسمان بالا را مى ‏بيند آسمان پائين را هم مى ‏بيند) هيچ نزديكى از او دور نشده و هيچ دورى از به او نزديك نگشته ، او به چيزى نياز ندارد بلكه نياز همه به اوست ، او عطا كننده است شايسته پرستشى جز او نيست عزيز و حكيم است ، امـــا گفته وصف كنندگانى كه گويند خداى تبارك و تعالى فرود آيد (درست نيست) و اين سخن كسى گويد كه خدا را به كاهش فزونى نسبت دهــد (زيــرا جـسم محدود است و هر محدودى كم و زياد مى ‏شود) به علاوه هر متحركى احتياج به محرك يا وسيله حركت دارد ، كسي كه اين گمان ها را به خدا برد هلاك گردد، بپرهيزيد از اينكه راجع بــه صفات خدا در حد معين بايستيد و او را به كاهش و يا فزونى يا تحريك يا تحرك يا انتقال يا فرود آمدن يا برخاستن يا نشستن محدود كنيد ، خـــداى از توصيف واصفان و ستايش و ستايندگان و توهم متوهمان والا و گرامى است بر خداى عزيز مهربانى كه تو را هنگام ايستادن و گشتنت ميان سجده كنان مى ‏بيند توكل نما.

2. امام كاظم عليه السلام فرمود :
اينكه گويم خدا قائم است به اين معنى نيست كه او را از مكانش جدا سازم (چنانكه هر نشسته هنگام ايستادن از مجلسش جدا شود) (او را از منزلت و مقام مجردش دور سازم و به اجسامش مانند كنم) و نيز او را به مكان معينى كه در آن باشد محدود نسازم و به حركت اعضاء و جوارح محـدود نسازم و به تلفظ از شكاف دهن محدود نسازم ولى چنان گويم كه خداى تبارك و تعالى فرمايد : (كار او وقتى چيزى را اراده كند فقط اين است كه به او گويد :)
بــاش و وجــود يـابد بدون تردد خاطر ؛ (تفكر) او صمد است و يگانه بشر يكى احتياج ندارد كه امور سلطنت او را يادش آورد و درهاى علمش را بــه رويـش گشايد (بلكه خودش به تهائى ايجاد كند و سپس نگهدارى نمايد و چيزى را از ياد نبرد و علم كامل و محيطش دستخوش تغير و نقصان نگردد.)

3. عيسى بن يونس گويد :
ابن ابى العوجاء در بعضى از مباحثاتش با امام صادق عليه‏ السلام به آن حضرت عرض كرد : شما نام خدا بردى و به نا پيدائى حواله دادى.
حضرت فـرمود : واى بر تو! چگونه ناپيداست كسي كه نزد مخلوقش حاضر است ، از رگ گردن (كه باعث حيات است) به ايشان نزديك تر است ، (پـس او زندگى بخش و مدبر انسان است) سخنشان را مي شنود و خودشان را مى ‏بيند و رازشان را مى ‏داند.
ابن ابى‏ العوجاء گفت : مگر او در همه جا هست ؟ وقتى در آسمانست چگونه در زمين باشد و هنگامى كه در زمين است چــگــونــه در آسمـان بـاشد ؟
حضرت فـرمـود : تــو (بــا ايــن بيانت) مخلوقى را توصيف كــردى كه چون از مكانى برود ، جائى او را فرا گيرد و جائى از او خالى شود و در جائي كه آمد از جائي كه بوده خبر ندارد كه پيش آمد كرده، ولى خداى عظيم الشأن و سلطان جزا بخش هيچ جا از او خالى نيست و هيچ جا او را فرا نگيرد و بـــه هـيـج مكانى نزديكتر از مكان ديگر نيست.

4. محمد بن عيسى گويد :
به حضرت امام على النقى عليه ‏السلام نوشتم : آقايم خدا مرا قربانت گرداند براى ما روايت كرده ‏اند كه : خــدا در موضع معينى از عرش قرار دارد و نيمه آخر هر شب به آسمان پائين فرود آيد و باز روايت كنند كه در شب عرفه پائين آيد و سپس به جاى خود برگردد ، يكى از دوستان شما در اين ‏باره گويد : اگر خدا در موضع معينى باشد در ملاقات و مجاورت هوا قرار گيرد در صورتي كه هوا جسم رقيقى است كه به هر چيز به اندازه خــودش احاطه كند ، پس چگونه در اين صورت هوا به خدا احاطه كند ؟
حضرت مرقوم فرمود : اين را خدا خود مي داند و اوست كه نيكو اندازه ‏گيرى آن كند ، بدانكه او اگر در آسمان پائين باشد همچنان در عــرش اسـت (در يك وقت معين علمش به هر دو ناحيه مساوي است) و علم و قدرت و سلطنت و احاطه او بر همه چيز يكانست.

شرح :
در اين حديث شريف امام دهم عليه‏السلام سؤال محمد بن عيسى را از ظاهر فاسدش برگردانيده و با متانت كاملى بطرز صحيح و معقولش جواب داده است زيرا پائين آمدن و باندازه معينى در مجاورت هوا قرار گرفتن را كه در سؤال مربوط بذات خداوند متعال دانسته و او را جسم و صاحب مكان فرض كرده در مقام جواب حضرت بنزول رحمت و اندازه‏گيرى خلقت برگردانيده و پاسخ داده است يعنى سؤال از اندازه گيرى شدن خداست و جواب از اندازه گرفتن خدا، سپس توضيح بيشترى داده كه مقصود از بودن او در عرش يا آسمان پائين، بودن علم و قدرت و تدبير اوست گويا با رمز دقيق و كنايه لطيفى ميخواهد بفرمايد شيعه ما را سزاوار نيست كه فكر جسميت خدا در مغزش آيد و يا تو هم كه خدا پائين ميآيد و در مجاورت هوا قرار ميگيرد.

راجع به قول خدايتعالى : هر راز گوئى كه ميان سه نفر باشد خدا چهارمين آنهاست‏

1. امام صادق عليه‏ السلام راجع بــه قول خـــداي تعالى (7 سوره 58) «راز گوئى ميان سه نفر نباشد جز اينكه خدا چهارمين آنهاست و نه ميان پنج نفر جز اينكه او ششمين آنهاست» ؛ فرمود : او يكتا و ذاتش يگانه و از خلقش جداست و خود را اينگونه توصيف نموده است كـه فرموده : «چـيـزى مــانـنـد او نيست» و او به همه چيز احاطه دارد (نه به طور احاطه ظريف بر مظروف بلكه) به طور زير نظر داشتن و فراگرفتن و توانائى ، هموزن ذره و نه سبك تر و نـه سنگين ‏تر از آن نه در آسمان هــا و نــه در زمين از عـلـم او پنهان نيست از نظر احـاطه و علم نــه از نظر ذات و حقيقت ، زيرا اماكن به چهار حد (راست ، چپ ، جلو و عقب) محدود و مشتمل است، اگر از نظر ذات و حقيقت باشد لازم آيد كه در برگيرد.

شرح :
چون از آيه شريفه استفاده مي شود كه هر چند نفري كه با يكديگر راز گوئى و در گوشى كنند خــدا بــا آنها هست ممكن است كسى گمان كـند كه خدا هم مانند يكى از آنها در كنار ايشان نشسته است ، از اين جهت امام عليه‏ السلام براى بيان حقيقت ، وحدت و علم خداى متعال را توضيح مي دهد و تشريح مي فرمايد كه :
اولا يكتائى خداوند مانند يكتائى مخلوق نيست چنانكه گوئيم يك انسان ، يك قطره ، يك ذره ، يك روح ، يك عقل ، زيــرا تمام اينها و هــر مخلوقى بدون استثنا مركب از ماهيت و وجود است و خداى متعال صرف وجود و وجود بحث كاملى است كه هيچگونه تركيبى در ذات او مقصور نيست پـس اگـــر در يـك زمـــان سه نفر در مشرق و پنج نفر در مغرب مثلا رازگوئى كنند او با هر دو دسته هست او يكتا وجودي است كه بر سراسر جهان و اج��ائش احاطه دارد يعنى تمام مخلوقش را زير نظر دارد ، از همه چيز آگاه است ، چه رازگوئي هاى بندگانش باشد و چه غير آن و بر همه قدرت دارد ، احاطه او بر سراسر جهان چنان نيست كه ذات او نعوذبالله ‏مـانند فلكى بزرگتر و وسيعتر از همه جهان باشد و جهان را در بر گرفته باشد.

راجع به قول خدايتعالى : خداى رحمان بر عرش استوا دارد

1. از حضرت صادق عليه السلام راجع به قول خداي تعالى (5 سوره 20) «رحمان بر عرش استوا دارد» سئوال شد.
حضرت فرمود : او بر همه چيز مسلط است چيزى به او نزديكتر از چيز ديگر نيست.

2. و باز در اين باره فرمود : نسبت به همه چيز برابر است ، به چيزى نزديك تر از چيز ديگر نيست.

3. ابن حجاج گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به قول خداي تعالى «رحمان بر عرش استوا دارد» پرسيدم.
فرمود : او در هـمـه چيز استوا دارد ، چيزى به او نزديكتر از چيز ديگر نيست ، هيچ دورى از او دور نيست و هيچ نزديكى به او نزديك نيست ، او نسبت بــه همه چيز برابر است. (مخلوقست كه چون مكان معينى دارد بعضى از چيزها به او نزديك و برخى از او دور مي شود.)

4. ابوبصير گويد : امام صادق عليه‏السلام فرمود : هر كس معتقد شود كه خدا از چيزيست يا در چيزيست كافر است.
عرض كردم برايم توضيح دهيد ؛ فرمود : مقصودم اين است چيزى او را فرا گيرد يا او را نگهدارد يا چيزى بر او پيشى گيرد.
و در روايت ديگري است : هر كه گمان كند خدا از چيزيست ، او را پديد آمده قرار داده و هر كه گمان كند در چيزي است ، او را در حصار قرار داده و هــر كـه گمان كند بر چيزيست ، او را قابل حمل قرار داده.

شرح :
كلمه (استوى) كه از ماده (سوى) مشتق است به معنى برابرى و اعتدال و يك نسبت داشتن است و مساوات و تساوى و تسويه هــم از همين مـاده مشتق است ولى چون به حرف (على) متعدى شود مانند آيه شريفه متضمن معنى غلبه و استيلاء و تسلط گردد ؛ از ايــن جهت بيشتر مفسرين آيــه را بــه معنى غلبه و استيلاء گرفته ‏اند و گفته ‏اند : چون كلمه (عرش) به معنى احاطه علمى و ايجادى خداست بر تمام جهان آفرينش ؛ پس استيلاء خدا بر عرش به معنى تسلط اوست بر تمام جهان آفرينش ولى امام صادق عليه‏السلام در اين سه حديث استوى را به معنى اصلى آن كه برابرى و اعتدالست تفسير فرموده يعنى علم و قدرت خــدا نسبت بـه همه چيز جهان برابر است يا مهر و لطف او نسبت به همه يكسان است و اين معنى با كلمه (رحمان) مناسب تر است و اين دو تفسير با يكديگر منافات ندارد ، زيـــرا آيــات قـرآن به قالبى ريخته شده كه گاهى متحمل هفتاد معنى هم مي باشد و اين از معجزات قرآن كريم است و گاهى كلمه استوى بوسيله حــرف (الـى) متعدى شود و در آنجا به معنى قصد و توجه آيد چنان كه در آيه شريفه (ثم استوى الى اسماء) به اين معنى آمده است.


صفحه 9 از 13 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ادامه
عضویت در خبر نامه | معرفی به دوستان
| آداب ، اذکار ، احکام عبادات | مقالات | آداب و دعاهای مخصوص نماز | اعمال ماه های سال | زیارات | دعا ها و مناجات ها | صحیفه سجادیه |
| پایگاه جامع اسلامی مناجات |