امام علی (ع) : شكم و عورت خود را نگه دار كه بلا و گرفتارى تو در آن دو است.
کـتـاب تـوحـیـد
حدیثطبقه بندی احادیث کتاب توحید

صفحه 10 از 13 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ادامه

5. هشام بن حكم گويد : ابو شاكر ديصانى گفت : آيه ‏اى در قرآن است كه گفته ما را مي رساند.
گفتم : كدام آيه ؟ گفت : (آيه 83 سوره 43) «اوست كه در آسمان معبود و در زمين معبود است.»
هشام گويد : من نفهميدم چگونه جوابش گويم مغلوب شدم (سپس به حج رفتم) و به امام صادق عليه ‏السلام گزارش دادم.
حضرت فرمود : اين سخن زنديقى خبيث است ، چون بسويش بازگشتى به او بگو ، اسم تو در كوفه چيست ، او مي گويد : فلان ، سپس بـگـو اسم تو در بصره چيست ، او مي گويد همان فلان ، پس بگو همچنين است خداى پروردگار ما در آسمان معبود است و در زمين معبود است و در دريــاهــا مـعبود اسـت و در بيابان هــا معبود است و در همه جا معبود است ، هشام گويد : من باز گشتم و نزد ابو شاكر آمدم و به او باز گفتم ، او گفت : ايــن جــواب از حجاز آمده است.
اصول كافى جلد 1 صفحه: 174 رواية : 10

توضيح :
چنانكه از بعضى اخبار استفاده مي شود ، ديصانى طبيعى مذهب بوده و بعضى گفته‏ اند قائل به دو خدا بوده است و گويا استدلال او از آيه شريفه بر مذهب خويش چنين است كه : كلمه الى (معبود) در آيه تكرار شده است و نكره هم مي باشد پس معنى آن است كه آسمان طبيعتى دارد كه منشأ و مبدأ آنست و زمـيـن هــــم طبيعتى اينگونه دارد ، اگر خدا و مبدأ يكى معبود بايد بگويد (او در آسمان و زمين اله است) و حاصل جواب حضرت آن است كه كه كلمه (اله) اسمى است براى ذات خداى متعال و هيچگاه اسم به اختلاف امكنه و نقاط اختلاف پيدا نمي كند همچنانكه تو را در بصره (ابوشاكر) گويند و در كوفه هم ابوشاكر خوانند خـداى متعال را هم در آسمان و زمين و بيابان و دريا (اله) خوانند.

باب عرش و كرسى

1. جاثليق از اميرالمؤمنين عليه ‏السلام پرسيد و گفت : به من بگو آيا خداى عزوجل عرش را حمل مي كند يا عرش او را حمل مى ‏نمايد ؟
حضرت فرمود : خداى عزوجل حامل عرش و آسمان ها و زمين و آنچه در آنها و ميان آنهاست مي باشد و اين گفتار خود خداى عزوجل است :
(41 سوره 35) «خدا آسمان ها و زمين را نگه مى ‏دارد كه نيفتد جز او هيچ كس نگهشان نمى ‏دارد و او بردبار و آمرزنده است. جاثليق گفت: پس چگونه خدا فرمايد (17 سوره 69) «در آنروز هشت نفر عرش پروردگار ترا در بالايشان حمل كنند و شما گفتى خدا عرش و آسمان ها و زمين را حمل كند.
حـضـرت فـرمود : همانا خداى تعالى عرش را از چهار نور آفريد : نور سرخى كه هر سرخى از آن سرخى گرفت و نور سبزي كــه هــر سبزى از آن سـبـزى يافت و نور زردي كه هر زردى از آن زردى گرفت و نور سفيدي كه هر سفيدى از آن سفيد شد و آن دانشى است كه خدا به حاملين عطا فـرمــوده است و آن نوري است از عظمت او  پس خـدا به سبب عظمت و نورش دل هاى مؤمنان را بينا كرده و به همان سبب نادانان با او دشمنى كرده و به همان سبب تـمـام مخلوق او كه در آسمان ها و زمين اند با اعمال مختلف و دينهاى همانند به سويش وسيله جويند آنها كه از طريقي كه خود او تعيين كرده رفتند به حــق رسيدند و كساني كـه به فكر خود و تقليد گمراهان تكيه كردند گمراه شدند و بت و خورشيد و ماه و ستاره و امثال آنرا پرستيدند ، بنابراين هـمـگـى محمولند و خدا آنها را به سبب نور و عظمت و قدرتش حمل كند و آنها بر زيان و سود و مرگ و زندگى و برخاستن از گور خود توانائى ندارند ، هـمـه چــيـز محمولست و خداى تبارك و تعالى آسمان و زمين و آنچه را به آنها احاطه دارد از افتادن نگهدارد و خداست زندگى هر چيز و روشنى هر چيز ، منزه اسـت و برترى بزرگى دارد از آنچه به ناحق گويند.
جاثليق گفت : به من خبر ده كه خدا در كجاست ؟
اميرالمؤمنين فرمود : او اينجاست و اينجا و بالا و پائين و محيط بر ما و همراه ما چنانكه فرمايد : «رازگوئى ميان سه نفر نباشد جــز ايـن كه خدا چهارمين آنها و نه ميان پنج نفر جز اينكه او ششمين آنها و نه كمتر از اين و نه بيشتر باشد جز اينكه هر كجا باشند خدا با آنهاست» بنابراين كرسى بـه آسمانها و زمين و فضا و زير خاك احاطه دارد و اگر به گفتارت آواز بردارى او راز و پنهان ترا از آنرا مى ‏داند و همين است معنى قول خداى تعالى :
(255 سوره 2) «كرسى خدا آسمانها و زمين را فرا گرفته و نگهداشتن بر او سنگينى نمي كند و او والا و بزرگ است» پس كساني كه عرش را حمل كنند دانشمندانى هستند كـه خدا علم خود را به آنها عطا فرموده و آنچه خدا در ملكوتش آفريده و به برگزيدگان و خليلش ابراهيم عليه ‏السـلام نموده از ايـــن چهار نور بيرون نيست كه فرموده است : (75 سوره 6) «بدينسان ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نموديم و براى اينكه از اهــــل يقين باشد (چگونه ممكن است حاملين عرش خدا را حمل كنند با آنكه به سبب زندگى او دل هاى ايشان زنده گشته و به سبب نور او به معرفتش راهنمائى شده‏ اند.
اصول كافى جلد 1 صفحه: 175 رواية : 1

توضيح:
عرش در لغت به معنى سايبان و تخت است و در زبان اخبار گاهى به معنى فلك بزرگ محيط بر همه افلاك و گـــاهـى بــه معنى آنچه غير خـــداست از عـقل و روح و جسم و گاهى به معنى علم خدا به طور كلى يا علمي كه به رسل و ائمه مي دهد به كار مي رود كه در اين حديث و حديث بعد معنى اخــيــر مناسـب اســت ولى سائل گمان كرده است كه عرش به معنى تخت است و خدا العياذ بالله‏ روى آن نشسته است و چون عرش را هشت نفر حمل كنند خدا هـم حمل شده است پس او محمول خواهد بود.

2. ابو قرة محدث بر حضرت امام رضا عليه ‏السلام وارد شد و از مسائل حلال و حرام پرسيد ، سپس عرض كرد : شما قبول داريد كه خدا محمولست ؟
حضرت فرمود : هر محمولى فعلى بر او واقع شده كه به ديگرى نسبت دارد (و آن فعل حمل است كه به حامل نسبت دارد) و (محمول) اسمى است كـــه در تعبير دلالت بر نقص دارد و (حامل) فاعل است و در تعبير دلالت بر مدح دارد و همچنين است قول آنكه گويد : زبر، زير، بالا ، پائين ، (كه زبر و بالا دلالت بر مدح دارد و زير و پائين دلالت بر نقص) و خدا فرموده است : (110 سوره 17) «خدا را نام هاى نيكوست ، او را بـــه آنها بخوانيد» و در هيچ يــك از كـتــب آسمانى خود نفرموده است كه او محمولست بلكه گفته است او حامل است در خشكى و دريا «فرزندان آدم را در آيه 70 سوره 18: و نگهدار آسمان هــا و زمين است از افتادن (در آيه 41 سوره 35) و غير خدا محمولست و هيچگاه از كسي كه به خدا و عظمتش ايمان دارد شنيده نشده كـــه در دعــاى خود گويد (يا محمول)
ابوقرة گفت : خدا خود فرموده است : «در آن روز عرش پروردگار ترا هشت نفر در بالايشان حمل كنند» و باز فرموده است : (7 سـوره 40) «كـسـانـى كــه عرش را حمل مي كنند» ؛ حضرت ابوالحسن عليه‏ السلام فرمود : عــرش كـــه خــــدا نيست عرش نام علم و قدرتست و عرشى است كه همه چيز در اوست (اشاره به معنى اول و دوميست كه در توضيح بيان كرديم) آنگاه فعل حمل را به غير خود كه مخلوقى از مخلوقاتش باشد نسبت داده است بدين جهت كه از آن مخلوق بسبب حمل عرشش عبادت خواسته است ، حاملان عرش حاملان علم خدايند و مخلوقى هستند كه گرد عرش او تسبيح گويند و به علم او كار كنند و فرشتگانى هستند كه كردارهاى بندگانش را نويسند و از اهل زمين به سبب طواف گرد خانه خويش عبادت خواسته است (پس از هر مخلوقى به نوعى خاص عبادت خواسته است) و خدا بر عرش تسلط دارد چنانچه فرمود (و در باب سابق بيان شد) و عرش و آنها كـه حملش كنند و آنها كه گردش باشند (همگى نسبت به خدا محمولند) و خدا حامل آنها و حافظ آنها و نگهدارنده آنهاست و بپا دارنده هر جان و بالاى هر چيز و بـر هـمـه چيز است و نسبت به خدا كلمه محمول و اسفل به تنهائى بدون اينكه به كلمه ديگرى بچسبد نبايد گفت تا لفظ و معنى خراب شود (زيرا اسماء خداي تعالى توفيقى است (و محمول و اسفل) علاوه بر اينكه دلالت بر نقص و احتياج دارد در هيچ دعائى نسبت به خدا گفته نشده است ولى جايز است به كلمه ديگر بچسبد و مثلا گفته شود عرش خدا خشم كند ، فرشتگانيكه عرش را حمل مي كنند از سنگينى دوش خود خشم او را دريابند و به سجده در افتند و چون خشم خدا برود و دوش آنها سبك شود و به جايگاه خويش (حالت اوليه) برگردند.
حضرت فرمود : بمن بگو از زماني كه خدا شيطان را لعنت كرده و بر او خشمگين شده است تا امروز كى از او خشنود گشته است ، طبق بيان تو كه خدا هميشه بر شيطان و دوستان و پيروانش خشمگين است (پس بايد از آن زمان تا حال حاملان عرش در سجود باشند ، به علاوه) چگونه جرأت مي كـنـى كه پروردگار ترا به دگرگون شدن از حالى به حالى نسبت دهى و بگوئى آنچه بر مخلوق وارد مي شود بر او هم وارد شود ، او منزه است. متعالى‏ست ، پا بر جاست همراه نابود شوندگان ، بى ‏دگرگونيست همراه دگرگونان ، بى ‏عوض شدنست همراه عوض شوندگان ، هر چيز جز او در قبضه او و تحت تدبير اوست و همگى به او محتاج و او از غير خود بى ‏نياز است.
اصول كافى جلد 1 صفحه: 177 رواية : 2

3. فضيل گويد : از امام صادق عليه ‏السلام راجع به قول خداى عزوجل (كرسى خدا آسمان ها و زمين ها را در بر دارد) پرسيدم ؛ فرمود :
اى فضيل همه چيز در كرسى است ، آسمانها و زمين و همه چيز در كرسى است (و عرش بر كرسى و همه چيز احاطه دارد.)
اصول كافى جلد 1 صفحه : 179 رواية : 3

4. زرارة گويد : از حضرت صادق عليه ‏السلام راجع به قول خداى جل و عز «وسع كرسيه السماوات و الارض» پرسيدم كه آيا آسمانها و زمين كرسى را در بر دارند يا كرسى آسمان ها و زمين را در بردارد ؛ فــرمـود : بلكه كرسى آسمان ها و زمين و عرش را در بردارد (پس كرسى مرفوع است و فاعل وسع) و كرسى همه چيز را در بردارد.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 179 رواية : 4

5. زرارة گويد از حضرت صادق درباره قول خداى عزوجل «وسع كرسيه السماوات و الارض» پرسيدم كه آسمان ها و زمين كرسى را در بر دارند يــا كـرسى آسمان ها و زمين را در بردارد ؟ فرمود : همه چيز در كرسى جا دارد.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 179 رواية : 5

6. امام صادق عليه ‏السلام فرمود : حاملين عرش و عرش به معنى علم است هشت نفرند : چهار كس از ما و چهار كس از آنها كه خدا خواهد.
توضيح مجلسى ره فرمايد حديثى از حضرت امــام كــاظــم (ع) رسيده است كه حاملين عرش روز قيامت هشت نفرند چهار نفر از پيشينيان و آنها نوح و ابراهيم و موسى و عيسى باشند و چهار نفر از آخرين و آنها محمد و على و حسن و حسين باشند.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 179 رواية : 6

7. داود رقى گويد : از امام صادق (ع) راجع به قول خداى عزوجل (و عرش خدا بر آب بود) پرسيدم ؛ فرمود : در اين ‏باره چه مى ‏گويند ؟
عرض كردم : مي گويند عرش روى آب بود و پروردگار بالاى آن ، فرمود : دروغ گويند، هر كه اين گمان كند خدا را محمول قرار داده و او را بــه صـفت مخلوق وصف كرده است و او را لازم آيد كه چيزيكه خدا را حمل مى‏ كند تواناتر از او باشد.
عرض كردم قربانت گردم شما برايم بيان كنيد ، فرمود : پيش از آنكه زمين يا آسمانى يا جن و انسى يا خورشيد و ماهى باشد ، خدا دينش را و علمـش را به آب عطا فرمود ، (مقصود از آب ماده‏اى است كه قابليت خلق پيغمبران را دارد مرآت) چون خدا خواست مخلوق را بيافريند ايشان را در بــرابـر خويش پراكنده ساخت و به آنها گفت : پروردگار شما كيست ؟ نخستين كسى كه سخن گفت رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين عليه‏السلام و ائـمـه صــلوات الله عليهم بودند كه گفتند : توئى پروردگار ما، خدا به ايشان علم و دين عطا كرد سپس به فرشتگان فرمود : اينان حاملان ديــن و عـلـم مــن و امينان من در ميان خلقم و مسؤلانند ، آنگاه به فرزندان آدم گفت : به ربوبيت خــدا و ولايت و اطاعت ايــن اشخاص اعتراف كنيد ، گفتند : آرى اى پــروردگار ، ما اعتراف نموديم ، پس خدا به فرشتگان فرمود : گواه باشيد ، فرشتگان گفتند : گواهى دهيم و اين پيمان براى آن بود كه فردا نگويند ما از آن بى ‏خبر بـوديــم يـــا آنكه بگويند : پــدران مــــا از پيش مشرك شدند و ما هم فرزندان پس از آنها بوديم ، ما را به آنچه اهل باطل كردند هلاك مي كنى ؟ اى داود ولايت مـــا در زمان پيمان‏گيرى بر ايشان مؤكد گشته است.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 180 رواية : 7

باب روح

1. احول گويد : از حضرت صادق عليه ‏السلام درباره روحي كه در آدم (ع) دميده شد پرسيدم كه خدا فرمايد : (38 سوره 11) «چون او را برابر ساختم و از روح خود در او دميدم» ، حضرت فرمود : آن روح مخلوقست و هم روحي كه در عيسى بود مخلوق بود.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 181 رواية :1

2. حمران گــويــد : از امام صادق عليه ‏السلام راجع بقول خداى عزوجل «و روح منه» پرسيدم ، فرمود آن روح آفريده است كه آن را خـــدا در آدم و عيسى پديد آورد.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 181 رواية 2

3. محمد بن مسلم گويد از امام صادق عليه ‏السلام راجع به قول خداى عزوجل «و از روح خود در او دميدم» پرسيدم كه آن دميدن چگونه بود ؟
فرمود : روح مانند باد متحركست و براى آن روحش نامند كه نامش از ريح (باد) مشتق است و چون أرواح هم جنس باد باشند روح را از لفظ ريح بيرون آورد و آن را به خود نسبت داد زيرا كه آن را بر ساير ارواح بر گزيد چنانكه نسبت به يك خانه از ميان همه خانه ‏ها فرموده خانه من (و آن كعبه است) و نسبت به يك پيغمبر (ابراهيم) از ميان پيغمبران فرموده است خليل من و نظاير اينها (چنانكه گويد : دين من، بنده من، رسول من) و همه اينها مخلوق و ساخته شده و پديد آمده و پروريده و تحت تدبيرند.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 181 رواية : 3

4. محمد بن مسلم گويد از امام باقر (ع) پرسيدم راجع به آنچه روايت كنند كه : ( خدا آدم را بصورت خود آفريده است ) حضرت فرمود : آن صورتي است پديده و آفريده كه خدا آنرا انتخاب كرده و بر ساير صورت هاي مختلف برگزيده است و به خود نسبت داده است همچنان كه كعبه و روح را به خود نسبت داده و فرموده است : خانه من و دميدم در او از روحم.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 182 رواية : 4

باب كليات توحيد

1. امام صادق عليه ‏السلام فرمود : اميرالمؤمنين (ع) براى مرتبه دوم مردم را به جنگ معاويه برانگيخت چون مردم انجمن گشتند به سخنرانى برخاست و فرمود : ستايش خدايراست كه يگانه و يكتا و بى ‏نياز و تنهاست، بود او از چيزى نيست و آفرينشش از چيزى نبوده ، تنها با قدرتى آفريده كه به سبب آن از همه چيز جدا شده و همه چيز از او جدا گشته است ، براى او صفتي كه بدان توان رسيد نباشد و حدي كه براى آن مثل آورند نيست ؛ آرايش لـغت ها از توصيف او ناتوان و ستودن هاى گوناگون در آنجا گم گشته و حيران است ؛ راه هاى عميق انديشه نسبت به ملكوت او سرگردان و تفاسير جـامـع از نفوذ در علمش بريده گشته ، پرده ‏هاى ناپيدا نزد كنه پنهانش حايل شده و خردهاى تندرو نسبت به مطالب دقيق در نزدكترين در جاتش گم گشته ، پــر بركت باد خدائي كه دوربينى همت ها به او نرسد و زيركي هاى عميق او را در نيابد، متعالى است آنكه وقت قابل شماره و عمر دراز و صفت محدود ندارد (عمر دراز براى كسى است كه دورانش پايان داشته باشد) منزه باد آنچنان خدائي كه نه آغازى دارد كه از آن شروع شود و نه انجامي كـــه بـــه آن پـايان يابد و نه آخري كه در آنجا نابود گردد.
او منزه است ، او چنان است كه كه خود را ، وصف كنندگان به ستايش او نرسند ، همه چيز را هنگام آفرينش محدود ساخت تا از همانندى خودش (كـــه محدود نيست) جدا باشند و او از همانندى آنها جدا باشد در چيزها درون نشده تا بتوان گفت در آنها جا دارد و از آنها دور نگشته تا بتوان گفت او از آنــهــا بيگانه است و از آنها بر كنار نگشته تا توان گفت در كجاست ، ولى خداى سبحان علمش همه چيز را فرا گرفته و صنع اش آنها را محكم ساخته و يـادش آنها را شماره كــرده ، پنهاني هاى هواى ناپيدا (مانند امواج و برق و قواى ناقل صدا) و پوشيده ‏هاى نهان تاريكى شب و آنچه در آسمان هاى بالا و زمين هاى پائين است از او نهان نيست ، براى هر چيزى از جانب او نگهبان و گماشته ‏اي است و چيزى نيست جز اينكه به چيز ديگر احاطه دارد و آنكه به همه احاطه كنندگان احاطه دارد خداى يگانه يكتاى بى ‏نيازيست كه گردش زمان دگرگونش نسازد و ساختن هيچ چيز او را خسته نكند ، فقط به آنچه خـواهـد گويد : باش موجود شود ، آنچه را آفريده بدون نمونه قبلى و بدون رنج و تلاش اختراع نموده ، هر كسى كه چيزى سازد آن را از ماده ‏اى سازد و خــدا بى ‏ماده ساخته است ، هر دانشمندى پس از نادانى دانا گشته و خدا نادان نبوده و دانش نياموخته ، علمش به همه چيز پيش از بودن آنها احاطه كرده و از پيدايش آنها علمش افزون نگشته ، علم او به آنها پيش از پديد آمدنشان چون علم اوست به آنها پس از پديد آوردنشان ، چيزها را نيافريده تـا سلطنتش استوار شود يا بيم نابودى و كاهشش برود يا در برابر مخالف ستيزه ‏گر و همانند افزودن طلب و انبار گردنكش كمك گيرد بلكه همه آفريدگان پروريده و بندگان سر بزيرند.
منزه باد خدائي كه آفرينش آنچه اختراع كرده و سرپرستى آنچه آفريده به رنجش نينداخته ، از ناتوانى و خستگى نيست كه به همين قدر كه آفريده اكتفا كــرده (بلكه در آفرينش بيش از اين مقدار حكمت و مصلحت نديده) آنچه را آفريده دانسته و آنچه را بــه صلاح دانسته آفريده است و اثر انديشه و علم پيدا شده‏ اى نبوده كه در آفرينش خطا نكرده ، و آنچه را نيافريده بواسطه ترديدش نبوده بلكه آفرينش او قضاء و فرمانيست ناگسستنى و دانشى است محكم و فرمانيست استوار ، بربوبيت يگانه گشته و خود را به يگانگى مخصوص گردانيده و بزرگوارى مخصوص است ، از گرفتن فرزندان برتر است و از آميزش زنان ، پاكيزه و مقدس است ، از همسايگى انبازان عزيز و والاست در آنچه آفريده ضدى ندارد و در آنچه مالك شده همانندى ندارد.
هيچكس در ملك او شريك نگشته ، يگانه و يكتا و بى ‏نياز است ، نابود كننده هميشگى و جايگزين پايان است (هر دراز عمرى را خدا نابود كند و خودش هميشه باقيست) آنكه هميشه بوده و هميشه باشد ، يگانه است و ازلى پيش از آغاز روزگار بوده و پس از گذشت امور باشد ، نابود نگردد و تمام نشود ، بدينگونه پروردگارم را مي ستايم ، شايسته پرستشى جز خدا نيست شگفتا از بزرگى كه چه بزرگست و از والائى كه چقدر والاست و از عزيزى كه چه اندازه عزيز است و از آنچه ستمگران درباره‏ اش گويند بلندى بسيار دارد.
(ثقة الاسلام كلينى ره فرمايد) اين خطبه از خطبه ‏هاى مشهور آن حضرت است و از زيادى شهرت ، عامه مردم آنرا كوچك شمرده ‏اند در صورتي كه همين خطبه براى كسي كه علم توحيد جويد كافى است اگر در آن بينديشد و آنرا بفهمد ، زيرا اگر تمام جن و انس جز پيغمبران هم زبان شوند كه توحيد را مانند آنچه آن حضرت پدر و مادرم فدايش فرموده بيان كنند نتوانند و اگر بيان آن حضرت عليه ‏السلام نبود مردم نمى ‏دانستند چگونه در راه توحيد قدم بردارند ، مگر نظر نمى ‏كنى كه مى ‏فرمايد :
او از چيزى بود نشده و آنچه بوده از چيزى نيافريده كه با گفته (او از چيزى بود نشده) معنى حدوث و پديد شدن خدا را نفى كرده و نمى‏ بينى كــه چگونه بر آنچه خدا پديد آورده صفت آفريدگى و اختراع بدون ماده و نمونه ثابت كرده است تا گفته كسانى را كه گويند هر چيزى از چيز ديگر پديد آمده نفى كند و گفتار ثبويه (معتقدين به دو خدا) را كه معتقدند خدا چيزى را بى ‏ماده نيافريده و بدون نقشه‏ گيرى ايجاد نكرده باطل كند ؟
آن حضرت با جمله (و آنچه بوده از چيزى نيافريده) تمام ادله و اشكالات ثنويه را رد كرده ، زيرا مهمتر دليلى كه ثنويه در حدوث عالم به آن تكيه دارند اين است كه مى ‏گويند : از اين بيرون نيست كه خدايي چيزها را يا از چيزى آفريده و يا از هيچ ، از چيزى آفريدن را كه قبول نداريد و باطل دانيد و از هيچ آفريدن هم تناقض و محال است زيرا كلمه (من) چيزى را ثابت مى ‏كند و كلمه (لاشئى) آنرا نفى مى ‏كند ، ولى اميرالمؤمنين عليه‏ السلام اين كلمه را به رساترين و درست ‏ترين تعبير ادا نموده و فرموده است : «آنچه بوده از چيزى نيافريده» (و بسيار فرق است بين از هيچ آفريده و از چيزى نيافريده)
«من» را كه دلالت بر اثبات چيزى مى‏ كند برداشته و چيزى را هم نفى كرده ، زيرا آنچه را خدا آفريده و پديد آورده از مايه و ماده نيافريده است چنان كه ثنويه گويند خدا چيزها را از ماده ‏اى قديم آفريده و تدبير چيزى بدون نقشه‏ گيرى ممكن نيست.
سپس اين جمله آن حضرت عليه ‏السلام را ملاحظه كن كه مى ‏فرمايد : «براى او وصفى نيست كه توان بدان رسيد و حدي كه برايش آورند نباشد ، آرايش لغت ها از توصيفش ناتوان است» ، با اين جمله گفته مشبهه را باطل كرده است كه گويند خدا مانند شمش و بلور است و گفته‏ هاى ديگرى كه درازى قامت و و جايگزينى برايش ثابت كنند و نيز آنچه گويند كه تا دل ها كيفيتى از او درك نكنند و هيبتى ثابت نشوند، چيزى تعقل نكنند و صانعى ثابت نشود ؟ اميرالمؤمنين عليه‏السلام تشريح فرموده كه : «او يگانه است بــدون كيفيت و دلها به او معرفت دارد بدون تصوير و فرا گرفتن و باز گرفتن ؛ و بازنگر گفتار آن حضرت را كه دوربينى همت ها به او نرسد و زيركي هاى عميق او را در نيابد، متعاليست خدائيكه وقت معدود و پايان دراز و وصف محدود ندارد.» سپس گفتار آن حضرت كه : «در چيزها درون نشده تا گويند در آنها جا دارد و از آنها دور نگشته تا گويند از آنها بر كنار است.» كه بــا ايـــن جمله دو صفت اعراض و اجسام را از خدا نفى كرده ، زيرا صفت اجسام دورى و بر كنارى از يكديگر است و صفت اعراض بودن در اجسام است به طور درون شدن بى ‏تماس و فاصله گرفتن و دورى از آنها. (بطور مقوله وضع يا اين) بعد از اين فرمود : «ولى علمش به چيزها احاطه دارد و صفتش آنها را محكم ساخته» يعنى بودن او در چيزها به معنى احاطه علم و تدبير اوست بدون تماس جسمى.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 182 رواية : 1

2. امام صادق عليه ‏السلام فرمود : خداى تبارك كه نامش پر بركت و يادش متعالى و ثنايش بزرگست ، منزه و مقدس است ، تنها و يگانه است هميشه بــوده و هميشه بــاشــد ، اول اســت و آخر ، ظاهر است و باطن ، تا آغازست ، رفيع است در بالاترين درجه بلندى ، اركانش شامخ ، دستگاهش رفيع ، سلطنتش بزرگ ، نعمش فراوان ، بــزرگــواري اش درخشان اسـت ، وصف كنندگان از حقيقت صفتش عــاجــز گشته و توانائى تحمل معرفت خـدائى او را ندارند ، نتوانند محدودش ساخت زيرا با بيان كيفيت به او نتوان رسيد.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 186 رواية : 2

3. جرجانى گويد : در بين راه مراجعتم از مكه و رفتن حضرت ابوالحسن عليه ‏السلام به عراق با آن حضرت برخورد كردم و از او شنيدم كه مي فرمود :
«هر كه از نافرمانى خدا بپرهيزد هيبتش نگهدارد و هر كه فرمان خدا برد فرمانش برند» ، من با ملايمت و لطف به سويش رفتم و چـــون خدمتش رسيدم سلام كردم، جواب گفت سپس فرمود : اى فتح هر كه خدا را خشنود كند بايد از خشم مخلوق باك نداشته باشد و هر كه خدا را بخشم آورد سزاوارست كه خدا خشم مخلوق را بر او مسلط سازد ، خداى خالق جز به آنچه خود را ستوده نبايد توصيف شود ، چگونه توان توصيف نمود آنكه را حواس از دركش ناتوان گشته و اوهام از رسيدنش و خاطرها از تحديدش و بينائي ها از در خود گنجانيدنش، از آنچه واصفان ستايندش بزرگ‏تر و از آنچه مداحيش كنند برتر است ، دور است در عين نزديكى ، نزديك است در عين دورى ، پس با وجود دورى نرديك است و بــا وجـــود نــزديـكـى دور (چـون او واجب است و مخلوق مـمــكن بلندى مقامش از آنها بسيار دور است و چون علم و قدرت و تدبيرش به ذرات وجود مخلوق احاطه دارد از هر نزديكى به آنها نزديـك تــر اســت) او كيفيت را به وجود آورده پس به او كيف گفته نشود و او جايگيزينى را آفريده پس نسبت به او (كجاست) گفته نشود زيرا او از چگونگى و جايگزينى بر كنار است.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 187 رواية : 3

4. امام صادق عليه‏ السلام فرمود: در آن ميان كه اميرالمؤمنين عليه ‏السلام در كوفه بر منبر سخنرانى مى‏ فرمود مردي كه نامش ذعلب بود برخاست و او مردى شيوا سخن و قوى القلب بود ، پس گفت اى امير مؤمنان آيا پروردگار تو را ديده ائى ؟
امام فرمود : واى بر تو ذعلب من پروردگارى كه نديده ‏ام عبادت نكنم ؛ عرض كرد اى اميرمؤمنان ، او را چگونه ديده‏ اى ؟
فـرمــود : واى بر تو اى ذعلب ديدگان او را به نگاه چشم نبينند بلكه دل ها او را با ايمان حقيقى دريابند ؛ واى بر تو ذعلب ، پروردگار من لطافتش لـطـيـف است بى ‏لطافت جسمانى (يعنى لطيف بودن خدا لطف خاصى دارد ، او جسمى ندارد تا لطيف باشد) عظمتش عظيمست بدون بزرگى جسمانى ، بزرگواري اش بزرگست بدون بزرگوارى انسانى ، جلالتش جليل است بدون غلظت و كلفتى ، پيش از همه چيز است بدون پيشى چيز ديگر بر او ، بعد از همه چيز است (همه چيز نابود شود و او باقى باشد) بدون اينكه او را بعد گويند (بدون اينكه او را بعدى باشد كه در آنجا پايان پذيرد) چيزها را كه خواسته بدون انديشه بوده ، خوب درك كند بى‏ نيرنگ و حيله ، در همه چيز است بدون آميختگى به آنها و نه بركنارى از آنها ، ظاهر است نــه بــه معنى بشره نمودن ، تجلى دارد و نيازى نيست كه در پى ديدنش باشند ، دور است بدون بعد مسافت ، نزديكست بدون همجوارى ، لطيف است بدون لطافت جسمانى ، موجود است، نه پس از نيستى فاعلست نه به ناچارى (آفرينش و تدبير تنها به اراده و خواست خود اوست)، اندازه‏گير است بدون جنبش ، اراده كند بدون انديشه ، شنواست بدون آلت ، بيناست بدون ابزار ، اماكنش در خود نگنجانند و اوقاتش در بر نگيرند و اوصافش محدود نكنند خوابهايش فرا نگيرند ، بود او بر اوقات پيشى گرفته (او بود و زمان نبود) وجودش بر عدم (پيش از همه چيز است و حادث نيست) و ازليتش بر آغاز (هر آغازي كه برايش تصور شود او پيش از آن بوده) به ساختنش مشاعر را دانسته شد كه او را مشعرى نيست (و مشاعر آلات درك و شعور است مانند فكر و عقل و خيال) و از جوهر ساختنش دانسته شد كه او را جوهرى نيست ، و از ضد آفرينى او دانسته شد كه ضد ندارد و قرين ساختنش دليل بى ‏قرينى اوست ، روشنى را ضد تاريكى ساخت و خشكى را ضد ترى ، درشتى را ضد نرمى و سردى را ضد گرمى ، ناجورها را هماهنگ ساخت (چون روح و بدن) و هماهنگ ها را از هم جدا كرد (مانند از هم پاشيدن اجزاء بدن پس از مرگ) تا جدائيشان دلالت كند بر جدا كننده و هماهنگيشان دلالت كند بر هماهنگ سازنده (زيرا هر مصنوعى را صانعى بايد و هر معلولى را علقى شايد) و همين است معنى گفتار خداي تعالى (49 سوره 51) «از هر چيز دو تاى جفت هم آفريديم شايد متذكر شويد» (كه آنها آفريدگارى دارند بى ‏جفت و تركيب خدا) بين پيش و پس جدائى انداخت (يعنى زمان را آفريد) تا دانسته شـود او را پيش و پسى نيست (اول و آخر ندارد) و تا آفريدگان به غرائز خود (به طبائع ذاتى خود يا يا به غرائز نفسانى خود مانند شجاعت و سخاوت) گــواهــــى دهند كه غريزه دهنده آنها غريزه ندارد و به موقت بودنشان گزارش بى‏ وقتى وقتگذارشان را دهند ، ميان بعضى از آنها را با بعض ديگر پرده افكند (چنانچه جماد و نبات و حيوان از حقيقت انسان و از حال يكديگر بى ‏خبرند چون همه ظلمتند و جهل) تا دانسته شود ميان او و مخلوقى پرده ائى نيست (زيــرا او صرف نور است و مخلوق تاريكى محض و بين آن دو مانعى جز ذات خود تاريكى نيست) او پروردگار بود آنگاه كه پروريده ‏اى نبود و شــايـــان پرستش بـــود زماني كه پرستيده‏ اى نبود ، دانا بود و هنوز دانسته‏ اى وجود نداشت ، شنوا بود گاهي كه آواز قابل شنيدنى موجود نبود.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 188 رواية : 4

شرح :
قسمتى از اين خطبه شريفه را مرحوم سيد رضى با اندكى اختلاف در نهج البلاغه آورده است و دانشمندان بزرگ، شارحين نهج البلاغه و اصول كافى در بيان عبارات دقيق و پرمغزش قلمفرسائى‏ ها كرده و كم و بيش به عجز و قصور خويش اعتراف كرده ‏اند ، نيمه اول خطبه مشتمل بر مطالبى است كه در صفحات گذشته به طــور متفرق توضيح داده شده و نيمه اخير آن در بيان اين مطلب است كه خدا به مخلوق صفات و خصائصى داده است كه وجود آنها در مخلوق دلالت دارد بر اينكه خــدا آن صفات و خصائص را ندارد. شارحين بزرگوار نهج البلاغه و كافي را در بيان اين استدلال طرق مختلف و وجوه و احتمالات بسياريست كه بيان مرحوم فيض بعد از مقايسه اصح و اوضح بنظر رسيد ، آن عارف خبير گويد : به ساختن مشاعرش دانسته شد كه او را مشعرى نيست زيرا كه با ساختن آنها خداى عزوجل فهمانده است كه آنها احتياج به آفريننده ‏اى دارند و اگر خداى عزوجل هم مشعرى داشت بايد مشعر آفرينى داشته باشد زيرا خودش نميت واند براى خود مشعر آفريند و در آن صورت ذاتش محتاج باشد و بدانكه بخشيدن كمالات بايشان دليل براين است كه خودش آنها را به طور تمام و كامل دارد زيرا كسى كه كمالي را به ديگرى مي بخشد ممكن نيست كه ذات خودش از آن خالى باشد. (ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش)
و نيز دلالت دارد كه آن كمال در خود او بى ‏نقصان است زيرا كه نقصان كمالى در خدا منافى الوهيت و ربوبيت و بى‏ن يازى حقيقى او است ؟ پس همچنان كه ما از بخشيدن او علم و قدرت و ادراك را به ما استدلال مي كنيم كه خود او علم و قدرت و ادراك دارد از نقص اينها در خود ما استدلال مي كنيم كه در او كامل و تمامست يعنى علم ما پس از جهل است و قدرت ما پس از عجز و ادراك ما بوسيله مشاعر ولى ، علم و قدرت خدا سابقه جهل و عجز ندارد و ادراك او محتاج به مشاعر نيست و در ساير عبارات اين خطبه هم مانند جوهر ساختن و ضد آفريدن و قرين نمودن نيز همينطور مى ‏گوئيم.

5. ابن قتيبة گويد : من با عيسى شلقان به محضر امام صادق عليه‏السلام رفتيم ، حضرت خود آغاز سخن كرد و فرمود :
تعجب است از مردمي كـــه بـــــه اميرالمؤمنين عليه‏ السلام نسبت مى ‏دهند چيزي را كه او هرگز به آن لب نگشوده است (مي گويند او خداست و قابل پرستش در صورتي كه) آن حضرت در كوفه براى مردم خطبه خواند و فرمود :
ستايش خداي راست كه ستايشش را به بندگان خود الهام فرمود و شناسائى ربوبيتش را سرشت ايشان ساخت ، بوسيله خلقش بر وجود خود رهنمون گشت و به حادث بودن مخلوقش بر ازلى بودن خود و به مانند بودن آنها بر بي مانندى خود دلالت كرد ، آيات خود را گواه قدرتش گرفت ، ذاتـــش از پذيرش صفات امتناع دارد (زيرا تمام صفات كمال عين ذاتش باشد و محال است كه صفت زائدى پذيرد) و ديدنش از بينائي ها و در خود گنجانيدنش نسبت به خاطرها محالست ، بودش را سرآغازى نيست و دوامش را انجامى نباشد ، ابزار درك او را فرا نگيرد و پرده‏ ها او را نپوشاند پرده ميان او و مخلوقش همان طرز خلقت آنهاست زيرا آنچه لايق بذات مخلوقست نسبت به او ممتنع است و آنچه نسبت به وى ممتنع است مخلوق را سزاوار است (جهل و عجز و فقر و نابودى نسبت به وى محالست و همه اينها براى مخلوق ضرورى و لازم است ، اين است پرده ميان خالق و مخلوق) و نيز به جهت فرق ميان سازنده و ساخته شده و ميان محدود كننده و محدود شده و ميان پروردگار و پروريده ، يكتاست نه به معنى عدد (يك ، بلكه به اين معنى كه مركب نيست و مانند ندارد) آفريننده است نه به معنى جنبش اعضاء (چنانكه هر سازنده اى اعضائش حركت كند) بيناست بدون ابزار ، شنواست بدون آلت ، حاضر است بدون تماس جسمى ، باطن است نه به زير پرده ، ظاهر است و بر كنار نه به معنى دورى مسافت، (چنانكه كسيكه از ما بر كنار است بين ما و او مسافتى است) ازليتش جلوگير تاختن افكار است (توسن فكر هر چه بتازد آغازى برايش نيابد) و هميشگي اش مانع سركشي هاى خرد ، كنه و حقيقت او ديدگان تيزبين را در مانده كرده و وجودش خاطرهاى تندرو را از بن كنده ، هر كه خدا را توصيف كند محدودش كرده و هر كه محدودش كند به شماره ‏اش آورده و هر كه او را به شماره آورد ازليتش را باطل كرده و هر كه گويد كجاست نهايتى برايش قائل شده (يعنى ذات او را در مكان محدودى منتهى دانسته) و هر كه گويد روى چيست جائى را از او خالى دانسته و هر كه گويد در چيست ؟ او را گنجانيده است.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 190 رواية : 5

6. فتح بن عبدالله گويد : به حضرت موسى بن جعفر نوشتم و مطلبى راجع به توحيد از او پرسيدم ، حضرت به خط خود نوشت :
ستايش خـداى را است كه ستايشش را به بندگانش الهام كرد و همان روايت سهل بن زياد سابق را تا جمله «وجودش خاطرهاى تندرو را از بن كنده» ، ذكر نموده سپس افزوده است :
آغاز اعتقاد به خدا شناسائى اوست و كمال شناسائيش يگانه دانستن او و كمال يگانه دانستنش نفى صفات «زائد پر ذات» از او بواسطه گــواهى دادن هر صفتى كه آن غير موصوفست و گواهى هر موصوفى كه آن غير صفت است و به همراه يكديگر گواه دوئيت باشند كه ازليت را نشايد (اگر بگوئيم صفات خدا غير ذاتش و زائد بر آن مي باشد قائل به تركيب و تعدد قديم و احتياج آنها به يكديگر شده ‏ايم) هر كه خدا را توصيف كند محدودش كرده و هر كه محدودش كند معدودش نموده و هر كه معدودش نمايد ازليتش را را باطل كرده و هر كه گويد چگونه است ، جوياى وصف او شده و هر كه گويد در چيست ؟ او را گنجانيده و هر كه گويد روى چيست ؟ او را نشناخته و هر كه گويد كجاست ، جائى را از او خالى دانسته و هر كه گويد ذات او چيست ؟ تعريفش نموده و هر كه گويد تا كى باشد ، متناهي اش دانسته ، عالمست آنگاه كه معلومى نبود خالقست زماني كه مخلوقى نبود (پس هميشه توانائى خلقت دارد) پروردگار است گاهي كه پروريده اى نبود ، پروردگار ما اينگونه توصيف شود بلكه او بالاتر از توصيف واصفان است.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 191 رواية : 6

7- حــارث اعــور گويد : روزى بعد از عصر اميرالمؤمنين خطبه ‏اى خواند كه مردم را از خوش ستائى و بزرگداشتن خداى جل جلاله را خوش آمد ابواسحاق گويد به حارث گفتم آن سخنراني را حفظ كرده ‏اى ؟ گفت : آن را نوشته ‏ام ، سپس از نوشته خود براى ما املا كرد كه :
سپاس از آن خدائي كـه مرگ ندارد و عجائبش پايان نيايد زيرا او هر روز در كار جداگانه‏ ايست و آن ايجاد چيز تازه ايست كه سابقه نداشته است ، (لعنت خدا بر يهود كه گفتند دسـت خـدا بسته است) خدائي كه نزائيده تا در عزت شريك داشته باشد و زائيده نشده تا بميرد و ارث گذارد (به حديث 241 رجوع شود) دستخوش اوهام مــــردم نـگـردد تا به صورت دور نمائى اندازه‏گيري اش نمايند و بينائي ها دركش نكند تا پس از باز گرفتن نظر از وى دگرگون شود (به اينكه در برابر ديده نباشد) (تـا پس از باز گرفتن خيالى بيش نباشد) خــدائي كه براى اوليتش نهايتى نيست (كه از آنجا شروع شود) و براى آخريتش حد و انجامى نيست، (كه به آنجا پايان يابد) خدائي كه وقتى بر او سبقت نداشته و زمــانى از او جلوتر نبوده و دستخوش افزونى و كاهش نگردد و كجا و چرا درباره‏اش گفته نشود مكانى ندارد ، خدائي كه علمش در باطن امور پنهان نفوذ دارد (حقيقت ذاتش از امـــور پنهانى پنهان تر است) و بـــــــه سبب نشانه‏ هــــــاى تدبيري كه در خلقش ديده مي شود در خردها آشكار است ، خدائي كه او را از پيغمبران پرسيدند ايشان به اندازه و جزء توصيفش نكردند بلكه او را بـــه افعالش سودمند و به آياتش نشان دادند ، خردهاى مردم متفكر توانائى انكارش ندارند ، زيرا كسي كه آسمانها و زمين و درونى ‏هاى آن و فضا و آفرينش او و او صانع آنهاست ، قدرتش انكار ناپذير است ، خـدائي كه از خلق بدور است و از اين رو چيزى مانندش نيست ، خدائى كه مخلوقش را براى پرستش آفريد و بوسيله ابزارى كه به ايشان داد آنها را بر اطاعتش توانا كرد و به سبب حجت ها (كه عقل خود مردم و پيمبران و ائمه باشند) عذر را از ايشان برداشت ، پس آنكه هلاك شد با وجود حجت هلاك شد و آنكه نجات يـــافت با منت و لطف خــــدا بود ، از آغاز تا بازگشت تفضل از آن خداست ، سپس خدا كه ستايش از آن او است ستايش را براى خود آغاز كرد و امر دنيا و مكانت آخرت را بـــا ستايش خويش پايان داد و (در كتابش) فرمود : «ميان آنها به درستى داورى شد» و گفته شد : ستايش از آن خداى پروردگار جهانيان است.
ستايش خداى را كه لباس كبريائى در بر كرده بى ‏آنكه مجسم باشد و رداى شكوه پوشيده بى ‏آنكه مثل باشد و بدون نابودى بر عرش مسلط گشته، بر مخلوقش فــراز گرفته بدون دورى از ايشان و بـــدون تماس بـــا ايشان ، براى او حدى نيست كه به آن حد پايان يابد و مانندى ندارد تا به مانندش شناخته شود ، جز او هر كه جبارى كند خوار است و جز او هـــر كــــه گـــردن فــــرازى نمايد خـرد و ناچيز است ، همه چيز در برابر عظمتش فروتنى كرده و در دربار سلطنت و عزتش رام و زبون گشته ، حركت چشم ها از دركش وامانده و اوهام مخلوق از رسيدن بـــــه صفتش كوتاه شده ، او آغاز است و پيش از همه چيز و پيش از او چيزى نيست و آخر است و بعد از همه چيز و پس از او چيزى نيست با قهر و سلطه خـــود بـــر هـمــه چيز غلبه جسته و همه جا را بدون انتقال بسوى آن ديده و حاضر شده ، هيچ لامسه‏ اى او را نسوده و هيچ حسى دركش ننموده ، اوست كه در آسمان معبود اســـت و در زمين معبود و او فرزانه و داناست ، از ميان آنچه دورنمائى مى ‏كرد (قابليت آفرينش داشت) آنچه را كه اراده فرمود بيافريند بدون نقشه و نمونه قبلى محكم و متقن آفــريد بى‏ آنكه در آفرينش آن خستگى عارضش شود ، آنچه را اراده كرد آغاز باشد اول آفريد و آنچه را خواست از دو ثقل هستى كـــه جن و انس باشند چنانكه خواست ايجاد كرد تا ربوبيتش بشناسد و اطاعتش در ميان آنها جايگزين گردد. او را به بالاترين درجه ستايش بر تمام نعمتش مــي ستائيم و براى اصلاح امور خود از او راهنمائى مي جوئيم و از كردارهاى زشت خود به او پناه مي بريم و نسبت به گناهاني كه از ما سر زده از او آمــرزش مي طلبيم و گواهى دهيم كه شايان پرستشى جز خدا نيست و محمد بنده و فرستاده اوست ، او را به درستى برانگيخت تا نشانش دهد و به سويش رهنما باشد ، خــــدا به بركت آن حضرت از گمراهى براهمان آورد و از نادانى نجاتمان بخشيد ، هر كه اطاعت خدا و رسولش كند به كاميابى بزرگى رسد و ثواب نيكى دريــابد و هر كه نافرمانى خدا و رسولش كند زيان آشكارى برد و سزاوار عذابى دردناك گردد. در انجام وظيفه خود كه شنيدن و فرمانبردن و خير خواهى مخلصانه و حسن مساعدت است جداً بكوشيد و با جدا نشدن از راه راست و بر كنارى از كارهاى زشت خود را يارى كنيد ، حق را ميان خود بگردانيد و نزد مــن بـا آن يكديگر را كمك دهيد ، دست ستمگر نادان را ببنديد به كار نيك دستور دهيد و از كار زشت جلوگيرى كنيد، اهل فضل را قدر شناسيد، خدا ما و شما را به راه هدايت نگه دارد و بر جاده تقوى پابرجايمان دارد ، براى خود و شما از خدا آمرزش مى ‏طلبيم.
اصول كافى جلد 1 صفحه : 192 رواية : 7


صفحه 10 از 13 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ادامه
عضویت در خبر نامه | معرفی به دوستان
| آداب ، اذکار ، احکام عبادات | مقالات | آداب و دعاهای مخصوص نماز | اعمال ماه های سال | زیارات | دعا ها و مناجات ها | صحیفه سجادیه |
| پایگاه جامع اسلامی مناجات |